تنها دماى آه سرد حسرتآلود * گلپينههاى دست را امداد مىكرد
*
از جنب و جوش و رفت و آمد در خيابان * جز دورهگرد بينوا جاماندهاى نيست
تا بلكه ارزانتر توان بگزيد كالا * در گارى طوّاف هم واماندهاى نيست
*
از دورهگرد پرسهزن در كوى و برزن * يكتن نپرسيد از گذشت روزگارش
از آنهمه اشباح در شهر پرآشوب * دم برنيامد چيست آخر كار و بارش
*
صبح از براى كودكان زار و معصوم * قول رهآوردى كه ديشب داد ، مىداد
بىبرگى تنگ غروب و نامرادى * گلبرگهاى آرزو را باد مىداد
*
در انتظارى سخت ، طفلى لرزلرزان * چشمان بىسويش هماره سوى در بود
زد آه سردش آتشى در خانه ، چون ديد * خالى ز يك دستمال پُر دست پدر بود
*
از ميوههاى رنگ رنگِ رنگ نارنگ * جز زردرويى بهره نبود بينوا را
تا كى به چشم حسرت و آه جگرسوز * نظّارهگر باشد چنين بيع و شرا را
*
گر عاطفه پرسد ز ما ، پاسخ چه گوييم ؟ * زين فاصله كز مردمى بودن گرفتيم
آيا به گمراهى نمىانجامد آخر * اين راه بىراهه كه پيمودن گرفتيم
*
بس گفتنىها مانده و ناگفتنىها * از زلف يار و چشم و ابرو كم بگوييد
تا چند بر خود تار كژ گفتن تنيدن * از قحط انسانيّت و آدم بگوييد
نيك است ياران همدلى و همنوايى * زشت است شادى مال ما ، غم آنِ ديگر