تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 687

مساهمون:

ص٦٨٧
چند منّت كشم اى مهر ز مه در شب هجر * رخ برافروز و ببر رونق مهتاب امشب تشنه‌كامم ، بده كامم ز عقيق لب خويش * كآب خضرم نكند يكسره سيراب امشب ساقيا جام مىام ده كه خُمت پرمى باد * ور نه غم مىكندم طعمهء گرداب امشب زاهد و سبحه و سجّاده من و عجز و نياز * من به كوى تو و او گوشهء محراب امشب من سر زلف تو ، او سبحهء صددانه به دست * تا چه محبوب فتد در بر احباب امشب سر و قدّ و لب ميگون و رخ ماه‌وشت * كرده‌اند جور به بزم همه اسباب امشب « حمدى » از عمر شبى دامنت آورده به كف * ز كف ارزان ندهد گوهر ناياب امشب

نياز

من و نياز و سر و خاك آستان اى دوست * تو و غناى فزون از حد و بيان ، اى دوست سزد به عرش زنم كوس بىنيازى را * مرا كه هست غمت گنج شايگان ، اى دوست گه شباب تو بودى ولىنعمت من * كنون كه پير شدم ، از درم مران ، اى دوست تو غمض عين نما بگذر و قبولم كن * به حقّ كه نيست مرا تاب امتحان ، اى دوست به لطف و مرحمت ار دستگيرىام نكنى * چه كس به روز حسابم شود ضمان ، اى دوست تو چاره‌ساز و معينى ، تو ملجأ و مأوى * حوالتم منما سوى اين و آن ، اى دوست توان ز هجر تو عمرى به سوز و ساز ، ولى * دمى ز فكر تو فارغ نمىتوان ، اى دوست به جان دوست كه سر برندارم از قدمت * كه خاك پاى عزيزت به از جنان ، اى دوست بهار خاطر « حمدى » فسرده از تف هجر * چگونه بىتو كند سير بوستان ، اى دوست

شمع هدايت

دل ز تنهايى به تنگ آمد ، خدا را يار كو ؟ * از خمارى جان به لب آمد ، مى گلنار كو ؟ مست و عاشق‌پيشه‌ام ، گويم به آواز بلند * از هزاران گفتهء واعظ ، يكى كردار كو ؟ مىفروشم يوسف دل را به تار و پود عشق * مهرورزى ، عاشقى ، رندى سر بازار كو ؟ هركس از پندار خود تيمار و غمخوار من است * آنكه تب زايل كند از جسم اين بيمار كو ؟