شيوهء دلبرى
عرق به گلبن رويش گلاب مىماند * چنان كه سنبلش از مُشك ناب مىماند
به شيوهاى كه كند دلبرى و طنّازى * چگونه دل به كف شيخ و شاب مىماند
به غمزهاى كه گريزد ز ديدگان هردم * به چشم عاشق دلخسته خواب مىماند
سواد زلف سمنسا به چهر سيمابش * چو هاله گرد رُخ ماهتاب مىماند
به گوش جان سخن روحبخش سحّارش * ترانههاى دلانگيز آب مىماند
سرشتهاند گِلش را به آب نقره مگر * كه در خرام چو سيم مذاب مىماند
تو تاب سلسله دادى و اين گمان دارى * كه بستگان تو را توش و تاب مىماند
نشان مهر مجو « حمديا » ز مهرويان * كه اين سؤال لُغز بىجواب مىماند
سنبلتر
از زلف سيه نقاب كرده * پنهان ز من آفتاب كرده
از غنج و دلال چشم جادو * افسون دل شيخ و شاب كرده
دين برده ز ما و خلق گويند * فىالجمله كه بر صواب كرده
بر دوش و برش هزارها دل * از سنبلتر طناب كرده
خوى كرده چو لاله در سحرگاه * زين شيوه دل گل آب كرده
از لعل لبان و آب حيوان * شهد شكر و گلاب كرده
ابروى كجش به تارك شيخ * محراب دعا خراب كرده
از روز ازل ، محبّت او * در عمق دل انقلاب كرده
اين طرفه غزل كه گفته « حمدى » * از بهر وى انتخاب كرده
گوهر ناياب
رفته از دست مرا صبر و دل و تاب امشب * نرگس مست تو بردهست ز من خواب امشب
غمزه كمتر كن و بازآ كه نماندهست شكيب * بشكن از بهر خدا سنّت و آداب امشب