به دو گفتم كه اى نيكوتر از گل * ز ديدار تو روشن چشم بلبل
چه مىبينى در اين زيباى هستى * كه خود زيباتر از هر غنچه هستى
جوابم داد با راز نگاهى * كه زيبايى نپايد جز پگاهى
نمىبينى كه نيلوفر سحرگاه * شكوفد همچو در ماهوت شب ماه
هنوز از پرتو لبخند خورشيد * نيالاييده بر لب رنگ امّيد
فلك آهسته بربندد دهانش * سپارد بر خزان مهرگانش
كنون من گر كه زيبا يا كه زشتم * در اين آيينه بينم سرنوشتم
زيستنامهء معلّم و مرگ او « 1 »
معلّمى به كلاسى ز فرط فرتوتى * ز پا فتاد و همان دم به جانستان جان داد
فتاد همهمهاى در ميان شاگردان * كه رفت آنكه به ما درس صبر و ايمان داد
يكى گريست به تلخى كه واى بر جمعى ! * كه نور ديدهء خود را ز دست آسان داد
يكى نشست به بالين و ديگرى به شتاب * خبر به ناظم دلخستهء دبستان داد
دويد مبصر روشنضمير نزد مدير * نگر چگونه خبر بر جناب ايشان داد :
فسرد شمع شبستان محفلى كه به خاك * نشست و نور و حرارت به شبنشينان داد
محيط مدرسه چندان غريق ماتم گشت * كه داغ اين غم جانسوز شرح نتوان داد
*
نهاد با سرِ بىسرورى به دنيا پاى * سرى كه داد جهانش چه نابسامان داد
براى آنكه شود جمع ، خاطر جمعى * خداش روز ازل خاطرى پريشان داد
به روزگار جوانى غمين و پژمان زيست * به عهد زندهدلى ، دل به چنگ حرمان داد
نه كس به رنگ برونش نشان شادى ديد * نه كس به درد درونش اميد درمان داد
مَلَك كه بار غمش برد ، خرد و اندك برد * فلك كه داغ دلش داد ، بس فراوان داد
هامش
( 1 ) - اين قصيدهواره ، نشئتگرفته از يك واقعهء ناگوار است كه به سال 1336 در گوشهاى از ميهن عزيزمان اتفاق افتاد .