بيتى چند از يك مسمّط
ساقيك ماهروى ! زان مى خورشيدگون * چندان ده تا روم يكسره از خود برون
زان مى نافذ كه گرش بارى بر آزمون * ريزى بر سنگ سخت پر شَودَش رگ ز خون
چون شود از لب فرو ، هيچ ندارد سكون * در شود اندر مشام تن بود ار آهنين
خورشيد اندر فروغ ، آتش اندر مزاج * نىنى از آن يك گروه برده و زين يك خراج
ياور مرد فقير ، همدم داراى تاج * بر همه دردى دوا ، بر همه رنگى علاج
يك خُم صافى از او ، در كفم افتاد كاج * تا برهاندم ز مرگ ، يكسره اهل زمين
گر گذر افتد تو را ، در حرم مىفروش * چون كه به ميخانه در خمش آمد به جوش
صوت خوشآهنگ او ، تات درآمد به گوش * از همه اعضاى او ، لبّيك آيد خروش
كاينك آب حيات ، يكدوسه ساغر بنوش * همچو سكندر همان ، غافل از اين آب هين . . .