تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 667

مساهمون:

ص٦٦٧

بيتى چند از يك مسمّط

ساقيك ماهروى ! زان مى خورشيدگون * چندان ده تا روم يكسره از خود برون زان مى نافذ كه گرش بارى بر آزمون * ريزى بر سنگ سخت پر شَودَش رگ ز خون چون شود از لب فرو ، هيچ ندارد سكون * در شود اندر مشام تن بود ار آهنين خورشيد اندر فروغ ، آتش اندر مزاج * نىنى از آن يك گروه برده و زين يك خراج ياور مرد فقير ، همدم داراى تاج * بر همه دردى دوا ، بر همه رنگى علاج يك خُم صافى از او ، در كفم افتاد كاج * تا برهاندم ز مرگ ، يكسره اهل زمين گر گذر افتد تو را ، در حرم مىفروش * چون كه به ميخانه در خمش آمد به جوش صوت خوش‌آهنگ او ، تات درآمد به گوش * از همه اعضاى او ، لبّيك آيد خروش كاينك آب حيات ، يك‌دوسه ساغر بنوش * همچو سكندر همان ، غافل از اين آب هين . . .