عالم هستى جز از خيال نباشد * ديدهء تحقيق برگشا و نكو بين
خوفت از چيست ؟ پاى نه ، بر آن * بيمت از كيست ؟ گامزن بتن اين
اسب شقاوت بتاز و خيل مناعت * رخ سوى شاه آر ، چون بمانى فرزين
جنس بشر را شرّ است لازم و يزدانش * گوهر زين گونه كرد روز نخستين
با كرم كردگار نيست عذابى * بهر ضعيفى كه مايه باشدش از طين
يزدان بر بندگانش سخت نگيرد * سخت چه گيرى ز خويش و مانى غمگين
گاه بر آن داريش كه مرگ و فريبت * شرح دهد در چكامه از پى تحسين
خلق مقالات او چو بيند ، گويد * بخبخ ! طبع دقيق و منطق شيرين
يا ربّ مانده « حكيم » سخت گرفتار * در كف او چون تذر و در كف شاهين
از كرم و لطف خويش باز رهانش * زين عدوى زشتكيش و خصم بدآيين
چيرگى بر نفس
به نفس اگر كسى بيابد ظفر * دگر نه هيچكس ، نبيند ضرر
به خويشتن جفا همه خود كنى * شكايت از زمانه كمتر شمر
ز آرزوها تو را همه بد رسيد * يكى گشاى ديده و درنگر
كه داشت بر آرزو ؟ نفس تو * ز نفس و آرزوى او ، الحذر
گرت نه آرزو بُدى مهترى * چهكار داشتى تو ، با خير و شرّ
چو خواهى و نيابى ، اندُه برى * مخواه هيچچيز و اندُه مخور
سرت خداى داد ، افسر مجوى * چو بايد افسرت ، برو غم ببر
هنر مَورز در آن غم مهان * كه رونقى نمانده اندر هنر
مخور به كارى كه همه خون دل * كز او همه غم آيدت در جگر
غم ار نبايدت ، چرا پرورى ؟ * مر آن درخت ، كاو ندارد ثمر