قنوت خيس
اى جنگل سبز نيايشهاى بارانى * اى وسعت سبز پر از عطرِ غزلخوانى
تا كى نمىآيى و مىماند دو دست من * در ارتفاع سقفهاى سرد و سيمانى
تا كى نمىآيى ، نمىآيى ، نمىآيى * سمت من اين خاكىترينِ رو به ويرانى
در حسرت ديدار تو ما از عطش مُرديم * در كوچههاى حسرت و افسوس و حيرانى
با ياد تو « اى انتظار سالهاى دور » * طى مىشود ابرىترين فصل زمستانى
يك شب قنوت خيسِ چشمم را اجابت كن * اى جنگل سبز نيايشهاى بارانى
فرصت پرواز
دو چشم شور كسى را به آسمان زدهاند * ببند ، پنجرهها را كه چشممان زدهاند
نگو براى پريدن ، هنوز فرصت هست * كه ميلههاى ضخيمى به كهكشان زدهاند
شكسته بالوپر تو . . . ولى نمىدانم * چگونه بال نگاه ترا نشان زدهاند
هنوز بالوپرى هست ، اى پرندهء من ! * اگرچه سنگ بر اين بال ناتوان زدهاند
از آن زمان كه تو رفتى ، تمام مردم شهر * چه تهمتى به تو اى خوب مهربان زدهاند
قبول نيست . . . شبيهت كسى نمىآيد * ببين به من چه دروغى از آن زمان زدهاند
حضور روشن
حضور روشن باران ، ببين دوباره كويرم * بگو ! كه مىشود آيا ، سُراغى از تو بگيرم
اگرچه ماندنم اينجا ، پُر از شكستن و درد است * چه باك درد بريزد به روح درد پذيرم
ميان اين همه زردى ، فقط حضور تو بانو ! * دليل باور من شد كه جان تازه بگيرم
. . . و يا اگر تو نباشى ، قسم به نام بلندت * كه از درخت و پرنده و از خودم همه سيرم
پرم اگرچه ز ماندن ، پرم اگرچه ز رفتن * بگو چگونه بمانم ؟ بگو چگونه بميرم ؟