تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩

قنوت خيس

اى جنگل سبز نيايشهاى بارانى * اى وسعت سبز پر از عطرِ غزل‌خوانى تا كى نمىآيى و مىماند دو دست من * در ارتفاع سقفهاى سرد و سيمانى تا كى نمىآيى ، نمىآيى ، نمىآيى * سمت من اين خاكىترينِ رو به ويرانى در حسرت ديدار تو ما از عطش مُرديم * در كوچه‌هاى حسرت و افسوس و حيرانى با ياد تو « اى انتظار سالهاى دور » * طى مىشود ابرىترين فصل زمستانى يك شب قنوت خيسِ چشمم را اجابت كن * اى جنگل سبز نيايشهاى بارانى

فرصت پرواز

دو چشم شور كسى را به آسمان زده‌اند * ببند ، پنجره‌ها را كه چشممان زده‌اند نگو براى پريدن ، هنوز فرصت هست * كه ميله‌هاى ضخيمى به كهكشان زده‌اند شكسته بال‌وپر تو . . . ولى نمىدانم * چگونه بال نگاه ترا نشان زده‌اند هنوز بال‌وپرى هست ، اى پرندهء من ! * اگرچه سنگ بر اين بال ناتوان زده‌اند از آن زمان كه تو رفتى ، تمام مردم شهر * چه تهمتى به تو اى خوب مهربان زده‌اند قبول نيست . . . شبيهت كسى نمىآيد * ببين به من چه دروغى از آن زمان زده‌اند

حضور روشن

حضور روشن باران ، ببين دوباره كويرم * بگو ! كه مىشود آيا ، سُراغى از تو بگيرم اگرچه ماندنم اينجا ، پُر از شكستن و درد است * چه باك درد بريزد به روح درد پذيرم ميان اين همه زردى ، فقط حضور تو بانو ! * دليل باور من شد كه جان تازه بگيرم . . . و يا اگر تو نباشى ، قسم به نام بلندت * كه از درخت و پرنده و از خودم همه سيرم پرم اگرچه ز ماندن ، پرم اگرچه ز رفتن * بگو چگونه بمانم ؟ بگو چگونه بميرم ؟