سهراب سپهرى و اخوان ثالث و بهمنى دلبستگى زيادى نشان مىدهد .
شروه خوانى
بيا سهم حضورت را بهارى ناگهانى كن * تمام واژههايم را بگير و آسمانى كن
نمىآيى دلم در حسرت يك روز خواهد مرد * بيا ذهن دلم را خالى از اين بدگمانى كن
سكوتى ممتد از سمتِ در و ديوار مىبارد * بمان با من كمى با دردهايم همزبانى كن
تو مىآيى و من در انتظارت ، سخت مىمانم * مرا هرچند مىخواهى رها در شروه خوانى كن
به يمن نام سبزت چارفصل سرد شعرم را * لبالب از غزلهايى به نام مهربانى كن
تو مىدانى چقدر از ديدنت من سبز خواهم شد * حضورت را بيا در من بهارى ناگهانى كن
رى را
مردى كه گم كرده دلِ دريايىاش را * تنها همين سرمايه و دارايىاش را
هر شب فقط در آسمان تلخ غربت * با ماه قسمت مىكند تنهايىاش را
هر شب كسى تا سرزمين خوابهايش * مىآورد آن نيمهء نيمايىاش را
امّا كسى در حجم خوابش شعلهور شد * سوزاند حجم خالى تنهايىاش را
بانوى سبزى آمد و در خاطرش ريخت * گيسوى بارانخوردهء حوّايىاش را
رو به تمام خوابهاى سبز و روشن * او برد سمتِ وسعت يلدايىاش را
« رى را » دوباره آسمان ابرى است ، شايد * مرديست گم كرده دل دريايىاش را