تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 636

مساهمون:

ص٦٣٦
نورى كنار باغچهء دل وزيد و برد * با خود تمام بذر علف‌هاى هرز را

طلسم

ديگر تمام گشت دلم ، دل نمىشود * اين دل دگر تفاوتى قائل نمىشود در خويش درگرفته‌ام ، امّا هنوز هم * اين آتش از هواى تو غافل نمىشود توفان ، تمام زخم تنم را نفس كشيد * اين قايق شكسته به ساحل نمىشود آرى ! چه فرق مىكند ، اين است حال من * ديگر به يك‌جهت متمايل نمىشود مىخواستم رها شوم و زندگى كنم * ديدم طلسم گشته و باطل نمىشود

مىشود . . .

مىشود چشم آينه باشيم * ساكت و صاف و بىكينه باشيم با همه تازگىها كه داريم * عهد و پيمان ديرينه باشيم در دل خويش گندم بكاريم * دست‌هاى پر از پينه باشيم با وجود تمام لطافت * مىشود گاه پشمينه باشيم نرم‌نرمك بهارى بياريم * كَم‌كَمك رود زرّينه باشيم

غروب دلگير

با هر غروب ، ساكت و دلگير مىشويم * همداستان واژهء تقدير مىشويم در تيك‌تاك ثانيه‌ها زاده مىشويم * در يك‌نفس جوان و سپس پير مىشويم در ارتفاع باز به سر مىبريم و زود * فرسوده مىشويم و زمين‌گير مىشويم يك‌لحظه آفتاب بلنديم تيز و داغ * كم‌كم دچار سردى شبگير مىشويم در سادگى ساحل دريا نشسته‌ايم * امّا ، غروب گشته و دلگير مىشويم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 636 | سيد محمد باقر برقعى