نورى كنار باغچهء دل وزيد و برد * با خود تمام بذر علفهاى هرز را
طلسم
ديگر تمام گشت دلم ، دل نمىشود * اين دل دگر تفاوتى قائل نمىشود
در خويش درگرفتهام ، امّا هنوز هم * اين آتش از هواى تو غافل نمىشود
توفان ، تمام زخم تنم را نفس كشيد * اين قايق شكسته به ساحل نمىشود
آرى ! چه فرق مىكند ، اين است حال من * ديگر به يكجهت متمايل نمىشود
مىخواستم رها شوم و زندگى كنم * ديدم طلسم گشته و باطل نمىشود
مىشود . . .
مىشود چشم آينه باشيم * ساكت و صاف و بىكينه باشيم
با همه تازگىها كه داريم * عهد و پيمان ديرينه باشيم
در دل خويش گندم بكاريم * دستهاى پر از پينه باشيم
با وجود تمام لطافت * مىشود گاه پشمينه باشيم
نرمنرمك بهارى بياريم * كَمكَمك رود زرّينه باشيم
غروب دلگير
با هر غروب ، ساكت و دلگير مىشويم * همداستان واژهء تقدير مىشويم
در تيكتاك ثانيهها زاده مىشويم * در يكنفس جوان و سپس پير مىشويم
در ارتفاع باز به سر مىبريم و زود * فرسوده مىشويم و زمينگير مىشويم
يكلحظه آفتاب بلنديم تيز و داغ * كمكم دچار سردى شبگير مىشويم
در سادگى ساحل دريا نشستهايم * امّا ، غروب گشته و دلگير مىشويم