شبيه آرزوى من
پرندهء مسافرم ، سكوت را سرود و رفت * و يك بغل ترانه را ، از آسمان درود و رفت
در اوج عاشقانهها غريب و خيره مىنشست * و با نگاه سادهاش ، دل مرا ربود و رفت
شبيه آرزوى من ، مثل يك ستاره بود * دل مرا در عاشقى ، شبيه خود نمود و رفت
در آن كبود آشنا ، و در غروب شهر ما * هميشه مهربان من ، شبانه پر گشود و رفت
كنار تكدرخت دل ، كه پاى رودخانه بود * پرندهء مسافرم ، سكوت را سرود و رفت
وقتى كه . . .
وقتى كه آفتاب سلامى دوباره كرد * درياچه بىدريغ و چه روشن جواب داد
مردى كه سرخ سرخ صدا كرد زندگى * معناى ناب را به حريم كتاب داد
*
وقتى كه آسمان به زمين ضجّه مىكشيد * شولاى خاكريز زمين چاكچاك شد
آنگاه عشق در شب شعر سپيد نور * در شامگاه آينهها تابناك شد
*
در لحظههاى پرتپش واژههاى ناب * آهى ميان ما و خدا مستجاب شد
يعنى نماز معجزهء استجابت است * وقتى كه انعكاس خوش آفتاب شد
*
دردا كه در ستاره بارى شبهاى پردعا * دستى دراز و كاسهء خالى نصيب ماست
وقتى كه اشك يكقدم از ما جلوتر است * حيف است اينكه آتش حسرت رقيب ماست
*
وقتى كه كودكانهترين قصّههاى باغ * در برگ برگ سبز درختان نوشته شد
مفهوم بىرياى صداقت سپيد و پاك * در ذهنهاى عاشق گلها سرشته شد
*
امشب كسى به پنجرههامان سرك كشيد * درهم شكست شيشه و ديوار و مرز را