صداى پا
در آن غروب كه يك دسته باد مىآمد * شب مرا خبر از انجماد مىآمد
پرندهها همگى قارقار مىكردند * گذشتههاى سياهم به ياد مىآمد
ز « دير » ها همه جا را هراس مىاندود * ز « دور » ها شبحى شب نهاد مىآمد
فضاى كوچهء بنبستمان چنان مىشد * و هيبتى كه تو گفتى « مباد » مىآمد
سرك كشيدم و خود را به او نشان دادم * همانكه « هيچ » به دستم نداد مىآمد
چه رفته بود كه چاهى به راه مىكنديم ؟ ! * خبر از آمدن يك سُغاد مىآمد
مىآيى
( 1 )
از ديروز مىآيى
و زيباتر ! زيباتر از ديروز مىآيى . . .
پيراهنى از برف نوشكفته به تن دارى !
و چقدر گل براى تو سر بريدهاند !
مرا كه تنها مىپسندى ،
بگو كودكىهايت را كجا گذاشتهاى ؟ !
كه من هنوز همانم !
بگو اين سكّهها را كجا مىريزى ؟ !
كه قلّكها را با هم شكستيم ،
تا عروسكى كه حرف مىزد ، گران بود . . .
مىگويد ! و سكوت تو را مىشنويم .
دوباره مىگويد ! و نگاه تو را مىشنويم .
سهباره مىگويد ! و لبخند تو را مىشنويم .
مىآيى : تو از چيدن گل مىآيى ،