و روى برف ، چند قطره گل ريخته . . .
( 3 )
گذر از فصلى سپيد ،
بازگشايى سفرهاى كه هنوز ، پرستوها خبر از تو ندادند !
تو نيامدى ،
سياه ، سياهتر شد . . .
( 6 )
من ، تنها
و تنها : تو كه نيامده بودى
پدر را روى شانه بردم و نيامدى .
نماز قامت را بستهام ، و نيامدى .
آخرين آتش را به سيگار مىكشم !
و نمىآيى .
( 7 )
به دنبال تو ،
تا « نيامدن »
مىروم . . . !
( 12 )
مگر ساعت از ديوار است ؟ !
كه روزها چنين سخت ايستاده !
تو به ساعتها آب و دانه مىدادى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 64
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٦٤