هنوزت دل ز مهر كودكان خونين و مالين است * كز اين پيمانه جز خون جگر هرگز نپيمايى
مگر آن گرمى آغوش از خاطر تواند رفت * تو خوابآلوده ، من گريان ، كه بر لب خنده بگشايى
هنوزم نغمهء لالايىات در گوش مىپيچد * بيا مادر كه نخل قامتم از غم بپيرايى
تو با مايى و من طفلانه در دامانت آويزم * چه مىگريى نهانى در دل شبها كه بىمايى
نگاهت با نگاهم قصّههاى آشنا گويد * من اين گوياى خاموشم تو اين خاموش گويايى
توام در گوش مىخواندى : دمى بىعشق نتوان رست * به عشقت زندهام كز ياد من اين نقش نزدايى
به لبخندى كه چشم و بخت دل از غم بپيرايد * سرشكم پاك كن كاين غنچهء نشكفته بگشايى
تو ابر تشنهء باران ، من اين نشكفته گلزاران * من آن ماهى دور ، از دامن دريا ، تو دريايى
مرنجان جان مادر ! جان مادر از گران جانى * چو رنجانى ، سبك مغزى ، اگر خود ابن سينايى
« على » بىنام مادر به كه « بىنامت » بود شهرت * كه دور از دامن او تكدرخت خشك صحرايى
ساقى
هنوز مست از آن چشم مستم اى ساقى * اگرچه مست ز جام الستم اى ساقى
هنوز مستى عشق تو در سرم باقى است * وز آن شراب كنون مست مستم اى ساقى
بيا كه گرد تو گردم مرا ز خود برهان * برآر دست كه از پا نشستم اى ساقى
ز دام هر دوجهان رَستم و خدا داند * كه بازبستهء موى تو هستم اى ساقى
چه خيرهخيره نگاهم كنى نمىدانى * كه از تبار توام ، مىپرستم اى ساقى
دلم شكستى و پاى ارادتم نشكست * اگرچه توبه فراوان شكستم اى ساقى
گره ز كار دل زار برگشاى دمى * كه با شكسته دلان عهد بستم اى ساقى
چو سرو هيچم اگر بار و بر نمىبينى * هزار شكر كه از خويش رستم اى ساقى
به يك كرشمه ز « بىنام » دل توان بردن * كه گفت جز تو ز عالم گسستم اى ساقى
مىكُشدم
نه همين تنگى اين تنگ قفس مىكُشدم * كه ز بس تنگ بود سينه ، نفس مىكشدم