پروانه شدم تا هدف عشق بپويم * آنگاه ببين تا چه غريبانه بميرم
در بارگهت تشنهء ارباب وفايم * بگذار در اين ميكده جانانه بميرم
فرزند زمان هستم و آلوده پاكى * بنگر كه ز هجران تو بيگانه بميرم
آواز قنارى دگرم گوش نيايد * يكباره بگو تا كه به افسانه بميرم
در هجر لبان تو قلم از سخن افتاد * « حشمت » قدمى تا كه به افسانه بميرم
غرق انتظار
كنار پنجرهاى عرق انتظار منم * براى آمدنت آه ، بىقرار منم
تو مثل بارش ابرى پر از ترنم شعر * گل هميشه خزانى تو ، بىبهار منم
نگاه خيس من از انتظار مىگويد * به گريه گريه ، به راه تو ، آبشار منم
دوباره مىرسد از راه اسب قهوهايت * سوار نيستم امّا ببين غبار منم
غريبهاى كه ندارد پناه در باران * به زير چتر دلانگيز روزگار منم
به ياد دوست : حسين منزوى مرا بسوزانيد
تمام خاطرههاى مرا بسوزانيد * و شعرهاى مرا بىصدا بسوزانيد
از آتش لب من كاغذ تن او را * به بوسههاى مگر جابهجا بسوزانيد
به جاى شمع دلم را به محفل عشاق * شبانه از تف آن آهها بسوزانيد
مرا بريد به دوران تلخ ابراهيم * و مثل او ، ز براى خدا بسوزانيد
و گفت ، منزوى آرام پيش « حشمت » كه * مگر به هيمه عشقم ؟ مرا بسوزانيد
قصه مادربزرگ
به چشمهاى تو بايد نظر كند شاعر * مگر به شهر نگاهت سفر كند شاعر
چقدر چشم تو وحشىتر از آتش * كدام بيت تو را شعلهور كند شاعر