محاق
باران ستاره
از آسمان نگاهم
مىبارد
- در محاق سنگينت -
و
انگشتان انتظارم
چهارده شب را
مىشمرند
زندهبهگور
پشت پرچين ديدار
نگاهى منتظر
حجم وقت را
مىكاويد
و :
ثانيههاى اضطراب را
صخرههاى استقامتش
درمىنورديدند
و :
مىديدم كه تو ؛
در سياهى چشمانت
زندهبهگورش مىكردى !