در حضور باغبان ياسها * ياس احمد حايل ديوار شد
كوثر خورشيد - از نامردمى - * مبتلاى شعلههاى نار شد
*
در ميان دود و آتش ، سينهاش * مدفن آتشفشان درد بود
بر كبود آسمان روى او * ردّ پاى پنجهء نامرد بود
*
ديدمش يك آسمان پرواز داشت * در هجوم دشنهء شبكورها
چون پرستوى مهاجر كوچ كرد * بى علىّ ، تا كهكشان ، تا دورها
صبح در غربت مِه ماند . . .
صبح در معركهء ديو شب - افسوس ! - شكست * دست شب ، پنجرهها ، پنجرههامان را بست
باز در خدعهء ابليس خدا گم كرديم * دستمان را - به خدا - مايل گندم كرديم
بتتراشيم كه در شهر « هُبَل » ساختهايم * تيغ كفريم كه بر قامت دين تاختهايم
باز با « سامريان » گاوپرستى كرديم * سجده برديم به گوساله و مستى كرديم
ركعتى چند به تزوير و ريا مىخوانيم * داغ كفر است به پيشانى ما ، مىدانيم
خون ابليس چرا در رگمان جارى شد ؟ * و چرا قوم ز مردان خدا عارى شد ؟
*
مردى از جنس بهار آمد و با ما اين گفت : * كه به شكرانهء ديروز ، نمىبايد خفت
خشم نيل است فراروى شما ، مىدانيد ؟ * زخم فرعون ، به بازوى شما ، مىدانيد ؟
ناجى از راه رسيدهست ، شود باورتان ! * بشتابيد به موسى ! كه عصا ياورتان !
يل ديروز شماييد ، به تقدير دگر * وارث خون خداييد به تقدير دگر
به وفادارى اين قافله بايد كُوشيد * قومتان قوم « حسينى » است ، نبايد كوچيد
*
صبح در غربت مِه ماند ، بيا ، برگرديم ! * باز خورشيد مرا خواند ، بيا ! برگرديم