مىتوان داغ شقايق را چشيد * خرقهء تزوير را بر جان دريد
مىتوان در سجدهء پرواز شد * آشكارا ، در نهان راز شد
مىتوان از خويشتن خود را گرفت * بر سرِ ره ، جانِ بىخود را گرفت
نغمههاى بىخودى آغاز كرد * نى نواىِ داغ زهرا عليها السّلام ساز كرد
زينب پرواز را در راز ديد * كربلا را با نگاه بازديد
آفتابِ خون فراز نيزهزار * نورِ خونين امام خون تبار
مىتوان بيدار شد تا شهر روز * گرم رفتن تا نگاه سينهسوز
مىتوان پرواز ، تا آغاز ، كرد * لحظههاى داغ خود را ناز كرد
دستكى بر كاكل آذر كشيد * موج ، موجِ تشنگى را سركشيد
*
مىتوان با آتشى در خويش رفت * تا نگاه آسمانى پيش رفت
همره يوسف ، ميان چاه شد * ماوراى بغض دنيا ، ماه شد
مىتوان از چشم شعله ، ناز چيد * از نگاه ناب نسرين ، راز چيد
در خيالِ خالِ لب بيدار شد * سرشناس نقطهء ديدار شد
در خمار چشم او ، بيدار شد * فارغ از خود ، شهرهء بازار شد
مسجد و منبر ، به پشت سر نهاد * بر سر ديدار بتگر ، سر نهاد
گيسوى شب را دوباره شانه زد * گام كامل ، در خط ميخانه زد
پلك شب را باز بر خورشيد كرد * چشم عالم را ، لبالب « ديد » كرد
دستافشان ، خويش را بر دار زد * بر فرازِ دار ، دم از يار زد
از نگاهِ شب ، به راه روز رفت * تا حضور آفتاب افروز رفت