دل - از كودكى - از فُرات آب مىخورد * و تكليفِ شب : آب ، بابا ، ابا الفضل !
*
تو - لبتشنه - پَرپَر شدى ، شبنم اشك * به پاى تو مىريزم ، آقا ابا الفضل !
فدك ، مادرى مىكند كربلا را * غريبى ، تو هم مثل زهرا ، ابا الفضل !
تو را هركه دارد ، ز غم بىنياز است * وفا ، بعد از اين ، نيست تنها ، ابا الفضل !
*
تو با غيرت و آب و دستِ بُريده * قيامت ، بپامىكنى ، يا ابا الفضل !
چراغانى
در هوايى ، كه سرد و توفانيست * همهء فكر گُل ، پريشانى است !
*
انتظار تو بود ، ما را كُشت * اين چه كشتارهاى پنهانيست ؟ !
غم ما - باز - تازگى دارد * شام دل ، بازهم ، چراغانيست
هرچه باشد ، به گُل نخواهم گفت * كه سرانجام باغ ، ويرانيست !
*
برو ، اى عقل ! خانهات آباد * هركه ديوانه نيست ، از ما نيست !
سجدهء پرواز
مىتوان خود را به دستِ باد داد * عقل را در عشق او ، بر باد داد
مىتوان دست شقايق را گرفت * بر سر چشمان صحرا ، جا گرفت
مىتوان بر شانهء آفاق جست * از كم و بيش زمينى ، پاك ، رَست
مىتوان با بال عرفانى پريد * كهكشان را معبرى از كاه ديد
مىتوان در ديدهء مجنون نشست * چشم از غير نگاه يار بَست
مىتوان از نام او لبريز شد * نوبهاران ، در دل پاييز شد