خاك - در خون خدا - مىشكفد ، مىبالد * آسمان غرق تماشاست ؛ بيا تا برويم
تيغ - در معركه - مىافتد و برمىخيزد * رقص شمشير ، چه زيباست ؛ بيا تا برويم
از سراشيبى ترديد ، اگر برگرديم * عرش ، زير قدم ماست ؛ بيا تا برويم
دست عبّاس به خونخواهى آب آمده است * آتش معركه ، برپاست ؛ بيا تا برويم
زره از موج بپوشيم و ردا از توفان * راه ما ، از دل درياست ؛ بيا تا برويم
كاش اى كاش ! كه دنياى عطش مىفهميد * آب ، مهريّهء زهراست ؛ بيا تا برويم
*
چيزى از راه نماندهست چرا برگرديم ؟ ! * آخر راه ، همينجاست ؛ بيا تا برويم
فرصتى باشد اگر - باز ، در اين آمده و رفت - * تا همين امشب و فرداست ؛ بيا تا برويم
قانون دريا
به دل گفته بودم كه دريا بماند * اگرچه ، كه با خويش ، تنها بماند
چرا بايد اين گفتههاىِ نگفته * به ويرانهء دل ، خدايا بماند ؟ !
چه حقّ دارد اين خار ، بر ما بخندد ؟ * به گل گفته بودم كه با ما بماند !
چه فرمايى ؟ اين روسياه شكسته * رود از حضور شما ، يا بماند ؟
از آن دم كه با خويش ، تنها نشستم * به خود آمدم ؛ ماجراها بماند
مرا ، با شب خويشتن ، داستانست * كه سربسته ، تا صبح فردا بماند !
به قانون دريا ، نفس مىزند دل * به دل گفته بودم كه دريا بماند !
دست و پا
كنار دل و دست و دريا ، ابا الفضل ! * تو را ديدهام ، بارها ، يا ابا الفضل !
تو از آب ، مىآمدى مشك بر دوش * و من - در تو - غرق تماشا ، ابا الفضل !
*
اگر دست مىداد ، دل مىبُريدم * به دست تو ، از هر دودنيا ، ابا الفضل !