چرا معدوم شد مهر و محبّت * و داد و مسلك و عهد و وفا نيست
همه بيمار و رنجور و تبهحال * مسيحا دم يكى بهر شفا نيست
به تيه جهل و غفلت جملگى مات * چرا يك راسخ العلم هدى نيست
به هامون طبيعت مانده حيران * چرا يك پارساى رهنما نيست
به سفلى شد همه آيين علوى * چرا پاس حريم كبريا نيست
به ميدان ، لات و عزّى عربدهگوى * چرا يك صاحب « قُل انّما » نيست
ز هرچه روز افتد كار مشكل * چرا يك آدم مشكلگشا نيست
هوا تاريك و توفان سخت و گرداب * در اين كشتى چرا يك ناخدا نيست
ز سرتاپا مطيع ديو نفسيم * دريغا خوف از روز جزا نيست
هماره پند بر خود ده « حديدى » * كه اعمال تو جز آز و هوا نيست
اصلاح مُلك
اصلاح ملك و ملّت ، با اين فسانهها نيست * آزادى و استقلال ، با اين ترانهها نيست
خواهان سرفرازى ، جوياى سربلندى * فربارگى و عزّت ، با اين چغانهها نيست
با ضعف نفس نايد ، اقبال اندر آغوش * تير هدف به مقصود ، با اين نشانهها نيست
با ساز و رقص و آواز ، نتوان وطن نگه داشت * فرّ و بزرگى و مجد ، با اين چمانهها نيست
آسايش و فراخى ، با ظلم و كين محال است * نظم معاش مردم ، با اين خزانهها نيست
بايد فدا نمودن از دل تن و سر و جان * ور نه خلاصى ما ، با اين فسانهها نيست
آيين من
دوستى با گرگ كردن ، يار گشتن با پلنگ * دست بر سوراخ افعى بهر بارى آختن
با نهنگ ملك آفريقا شدن در يك مكان * خانه اندر زير اقيانوس اطلس ساختن
عور ماندن فصل دى در قلّهء البرز كوه * پابرهنه بر سر خار مغيلان تاختن
اين همه سهل است و آسان در برِ آيين من * تا كه با بيگانگان نرد محبّت باختن