عطّار من !
در حسرت آن آيههاى نور ماندم * شب را به روز آوردم ، امّا كور ماندم
دستم تهى شد از گياه مهربانى * از قلبهاى پرعطوفت دور ماندم
ديوان من در آتش ديوانگى سوخت * از يادها رفتم من و مهجور ماندم
جانم همه بانگ انا الحق شد ، ازاينرو * بر دارِ بىمهرى چنان منصور ماندم
خاكسترم را بادها بر باد دادند * شورآفرين بودم ، ولى بىشور ماندم
عطار من ! عطر تو مىخواند به خويشم * دور از تو تنها ، بىكس و رنجور ماندم
خاك تو را بوسيدم و برگشتم ، امّا * با خاطرات سبز نيشابور ماندم
اندوه
نگاهت آيههاى روشنى بود * ز عشقت بر تنم پيراهنى بود
به آتش مىكشيدم عاشقان را * اگر امروزه عشقم گفتنى بود
شاخهء نور
به رگهايم گل خورشيد روييد * به رويم غنچهء امّيد خنديد
به روى بستر تنهايى من * نگاهت ، شاخههاى نور ، پاشيد