گلشن و باغ و چمن از نفس سبز بهار * همه شاداب ز انفاس بهار آمده است
غنچهء تنگ دل از همدمى باد صبا * شاد و خندان به تفرّجگه يار آمده است
بگذر بهر تماشا به در و دشت « حبيب » * كه گل پونه به هر جوى كنار آمده است
باور كنيد
آه ! اى دلهاى پاك و باصفا * آه ! اى مردان خوب و بىريا
قصّههاى دردناك اين زمان * سرو قدّان را كند همچون كمان
مىشود آزرده خاطر آدمى * چون به زخمِ دل نباشد مرهمى
شمع از سر سوزد و ما از جگر * مرغ امّيدم ندارم بالوپر
دل ندارد شور و فرياد و اميد * پشتم از نامهربانىها خميد
يارى اندر كس نمىبينم كنون * دل ز اين نامردىها گشته خون
همچو آتش گُر بگيرم دمبهدم * همدمم آه جگرسوز است و غم
سينهها از عشق گرديده تهى * آه ! خم گشته قد سرو سهى
چشمهاى عشق هم خوابيدهاند * غنچههاى بوسه را دزديدهاند
رنگ زردم را شما باور كنيد * زخمهاى كهنه را باور كنيد
آرى ! اكنون مردمى كم گشته است * اين دل ما همدم غم گشته است
من دلم از خودپسندىها گرفت * بغض سنگينى گلويم را گرفت
بر سراب زندگى دل باختيم * خانهاى از آرزوها ساختيم
من نبايد عقدهها را وا كنم * در دل خود نالهها بر پا كنم
ما مسافرهاى رهگُمكردهايم * جاى باده اشك در خُم كردهايم
بايد از نو عاشقى آغاز كرد * بالها واكرده و پرواز كرد