تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
گلشن و باغ و چمن از نفس سبز بهار * همه شاداب ز انفاس بهار آمده است غنچهء تنگ دل از همدمى باد صبا * شاد و خندان به تفرّجگه يار آمده است بگذر بهر تماشا به در و دشت « حبيب » * كه گل پونه به هر جوى كنار آمده است

باور كنيد

آه ! اى دل‌هاى پاك و باصفا * آه ! اى مردان خوب و بىريا قصّه‌هاى دردناك اين زمان * سرو قدّان را كند همچون كمان مىشود آزرده خاطر آدمى * چون به زخمِ دل نباشد مرهمى شمع از سر سوزد و ما از جگر * مرغ امّيدم ندارم بال‌وپر دل ندارد شور و فرياد و اميد * پشتم از نامهربانىها خميد يارى اندر كس نمىبينم كنون * دل ز اين نامردىها گشته خون همچو آتش گُر بگيرم دم‌به‌دم * همدمم آه جگرسوز است و غم سينه‌ها از عشق گرديده تهى * آه ! خم گشته قد سرو سهى چشم‌هاى عشق هم خوابيده‌اند * غنچه‌هاى بوسه را دزديده‌اند رنگ زردم را شما باور كنيد * زخم‌هاى كهنه را باور كنيد آرى ! اكنون مردمى كم گشته است * اين دل ما همدم غم گشته است من دلم از خودپسندىها گرفت * بغض سنگينى گلويم را گرفت بر سراب زندگى دل باختيم * خانه‌اى از آرزوها ساختيم من نبايد عقده‌ها را وا كنم * در دل خود ناله‌ها بر پا كنم ما مسافرهاى ره‌گُم‌كرده‌ايم * جاى باده اشك در خُم كرده‌ايم بايد از نو عاشقى آغاز كرد * بال‌ها واكرده و پرواز كرد