بىباده و پيمانه
هر بادهكشى بر در ميخانه نشسته * غمگين و حزين با دل ديوانه نشسته
بستند در ميكده و سوخت دلِ ما * نقش غم و اندوه به خُمخانه نشسته
گوييد به ياران كه در اينجا دلِ ما هم * عمريست كه بىباده و پيمانه نشسته
توفان بلايا زده بر زلف بهارى * ماتم سر دندانهء هر شانه نشسته
زد رهزن توفان چو بر اين شمع شبافروز * خاكستر غم بر سر پروانه نشسته
آن ساقى و آن محرم اسرار دلِ ما * اى واىِ من ! افسوس چه بيگانه نشسته
در مجمع ياران سخن باده دگر نيست * زين روى « حبيب » زار و غريبانه نشسته
شكسته
عمريست كه در ديدهء ما خواب شكسته * اى واى و دريغا ! دل شاداب شكسته
از هجر غم دوست در اين سينهء پرسوز * افسرده و غمگين دل بىتاب شكسته
با زورق امّيد به دريا نتوان زد * از آنكه چو افتاده به گرداب شكسته
از مزرعهء عشق دگر نهر روان نيست * گويا ز محن قامت ميراب شكسته
تا ديد هرآنكس به جهان عكس رخ يار * در باور خود ديده كه مهتاب شكسته
تصوير رُخت اى مه طناز ! به شبها * چون ماه به هر چشمهء پرآب شكسته
غم ديده « حبيب » تا به سحر در دل شبها * بنشسته و با ديدهء تر خواب شكسته
چشمان تو
چشمان تو آشيان ماه است * با هر نگهات كار من آه است
عطر سخن تو جاننواز است * چون باد صبا كه در پگاه است
از هجر تو ، دل غمگين و تنها * در حنجرهام نواى آه است
در ميكدهء نگاه مستت * جامِ دلِ بشكسته گواه است
افسرده دلم مكن تو اى يار ! * رنجاندن عاشقان گناه است