تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
با آه جگرسوز و دلى خون * چشمانِ « حبيب » تو به راه است

داده‌ام جان را

در ره عشقت ، نگارا ! از نفس افتاده‌ام * مرغ گلزارم ، و ليكن در قفس افتاده‌ام در دلِ گلزار ، گل بودم زمانى بس دراز * آوخ ! اينك در كوير ، چون خار و خس افتاده‌ام زخمىِ تير نگاهم ، بس غمين از هجر يار * شاخ امّيدى كه بر تيغ هَرَس افتاده‌ام مرغ بندىِ گرفتار ، كه در كنج قفس * زار و مغموم و غمين بىدادرس افتاده‌ام مست عشقم در ميان كوچه‌هاى بىنشان * زين گُنه بيهوده در چنگ عسس افتاده‌ام من كه چون شير ژيان نعره به صحرا مىزدم * در سكوت شب به دامى مُلتمس افتاده‌ام پردهء شب مىتَنَد بر دل چو تار عنكبوت * پا به سر در تار او همچون مگس افتاده‌ام در مسير زندگى در دشت پُر از تشنگى * داده‌ام جان را « حبيبا » من سپس افتاده‌ام

شوق ديدار

از غم هجر تو بس شكوه و غوغا كردم * هر زمان مهر تو را در دلِ خود جا كردم گل روى تو ز من خنده‌كنان دل مىبُرد * زين سبب ترك همه گلشن و صحرا كردم و اندر آيينهء دل عكس رُخت پيدا بود * من تو را ديدم و ترك رخ زيبا كردم شوق ديدار تو را دارم و از اين غم هجر * شكوه از گنبد مينا و ثريّا كردم قطره‌اى بودم و از عشق رُخ زيبايت * اين دل غم‌زده را يكسره دريا كردم تا نبينم رخ زيباى تو را من نروم * بر سر كوى تو گر ، ترك سر و پا كردم همه‌شب از غم هجرت به فغانيم « حبيب » * كه دگر ترك همه لذّت دنيا كردم

بهار

باز كن پنجره را ، فصل بهار آمده است * عشق بگشاى گل عشق به بار آمده است بوى گل هم‌سفر باد صبا در دل صبح * بهر تسكين دلِ زارِ هزار آمده است