مىتوان از شرم گُلها يك سبو شبنم گرفت * صبحگاه عاشقى را با وضو آغاز كرد
مىتوان در كوچهء سبز تغزل زد قدم * يا كنار بركهاى گُل نغمهاى آواز كرد
مىتوان در آسمان يك غزل از جنس نور * بال عرفانى گشود و تا خدا پرواز كرد
مىتوان جار أنا الحق بر فراز دار زد * سير در اوج بقا را بهر خويش احراز كرد
مىتوان در برگ گُلها دفتر شعرى نوشت * از براى دختر رَز هم حسابى باز كرد
مىتوان پروانه شد دائم كنار گل نشست * يا چو « حامد » دستهاى گل نذر يك طناز كرد
نگاه طربانگيز
پروانهصفت سوزم و ديگر هوسم نيست * خاكستر ققنوسم و ترس از قبسم نيست
درماندهء گرداب غمم در شب ديجور * افسوس كه در ورطهء غم همنفسم نيست
در قاب بلورين نگاهى طربانگيز * صد آينه تكثير شدم بازبسم نيست
چون منظر رخسار توام كرده تجلّى * ترسى ز هياهوى رقيب و عَسَسم نيست
در قافلهء قافيه حيرانم و چون دل * جز واژهء حيرتزده در دسترسم نيست
چون شيخ نديدم اثر از جلوهء جانان * زين روى دگر طاقت ديدار كسم نيست
از تيرهء طوفانم و از سلسلهء موج * عنقاى سبكبالم و ميل قفسم نيست
پنجرهء مهر
عشق آغاز حيات است جوانتر بشويم * عاشقان وقت بهار است معطر بشويم
با هزاران چمن همدل و همناله شويم * بهر اين نافله بگذار مطهر بشويم
يا كه همپاى صبا در طلب نكهت يار * توسن عشق برانيم و فراتر بشويم
روى هر ياسمنى قطرهء آبى فكنيم * شبنم پاك لب خشك صنوبر بشويم
يا بميريم به بمرداب تن خستهء خويش * يا چو عاشق به جهان كشته مكرر بشويم
همچو باران به چمن شور ترنم بزنيم * بر آيينه نشايد كه مكدر بشويم
همچو نيلوفر آبى به يم فطرت خويش * با حضورى عطشآلوده شناور بشويم