تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
افروختى به رندى ، چشم و چراغ هستى * تا هستىام تو هستى ، من مرغ آتشينم با ياد تو ز مستى ، برهم زنم پرم را * پرپرزنان چو بسمل ، در خاك و خون نشينم چشم و دلم نگرديد ، تا ياد تو نباشد * در خلوت وجودم ، آهنگ بىطنينم خيل برهنگان را ، خلوتگه حجابى * ياد تو مىرساند ، در پردهء يقينم تاريكيان ره را ، چشم و چراغ راهى * عشق تو مىكشاند ، تا شام اربعينم حبّ محبّ رويت ، در سينه جا نمودم * گل‌هاى چيده بهتر ، ريزد در آستينم در عشق بىزبانم ، گفتن نمىتوانم * بهتر به جاى گفتن ، خون ريزد از جبينم درد نهان « حامد » درمان نمىپذيرد * وصف تو برنيايد ، در شعر دل‌نشينم

حكايت گل

افتاده‌ايم ، با همه هستى ، به پاى گل * بوسيده‌ايم صورت گل را به جاى گل خون رگ غصّه‌ايم گلوگير ، چون شفق * ناليده‌ايم دم‌به‌دم از ماجراى گل هرگز نبرده‌ايم شكايت به پيش غير * هرگز نكرده‌ايم حكايت براى گل دل بسته‌ايم با همه‌ى پاكى و ادب * تا سر دهيم در ره عشق آشناى گل دست دعا به شوق لقايش گشوده‌ايم * از بارگاه حضرت حقّ در بقاى گل امواج پرتلاطم درياى زندگى * گلچين كند هميشه چرا غنچه‌هاى گل « حامد » به ياد لالهء سرخ كنار باغ * دارد سرم چو هر شبه امشب هواى گل

راز محبّت

اى كه دارى سينهء سوزان ، برو ديوانه شو ! * تا نسوزى در غم هجران برو ديوانه شو ! عشق او سرگشتگى خواهد ، و گرنه سربه‌سر * خانهء دل را كند ويران ، برو ديوانه شو ! هركسى راز محبّت را نمىيابد خبر * خون‌خورى بايد در اين جريان برو ديوانه شو ! مبتلاى درد عشق او ، نخواهد راحتى * درد خواهد ، درد بىدرمان ، برو ديوانه شو ! تشنگى در عشق او بايد كشيدن سال‌ها * تا گدازد آتشى در جان ، برو ديوانه شو !