عشق حقّ ايثار جان خواهد ، و گرنه يكنفس * سرنگيرد در رهش سامان ، برو ديوانه شو !
دل ز هر آلودگىها و هوس پاكيزه كن * ور نه در بندى در اين زندان ، برو ديوانه شو !
در درون خرمن جان شعلهء آهى فروز * تا شود هر مشكلت آسان ، برو ديوانه شو !
لالهوش داغ محبّت را به خون دل بشوى * كن وفا بر عهد و بر پيمان ، برو ديوانه شو !
مرغ شب با نالهء حقّ مىپرد تا بر فلق * تا به حقّ جان را كند قربان ، برو ديوانه شو !
دست همّت « حامدا » بر دامن غيرت بزن * ياد حقّ ره را برد پايان ، برو ديوانه شو !
مهتاب خيال
ماندهام وامانده ، با غرق گناه خويشتن * مردنم به ، تا نبينم اشك و آه خويشتن
سايهء مصلوب تاريكى درآويزد به هم * تا بيابد مرغ شب گمكرده راه خويشتن
توبهء خالص نمىگردد ميسّر ، اى عزيز ! * تا به جبرانى بشويم اشتباه خويشتن
مىنشانم نور عشق و معرفت را در دلم * تا بياسايم دمى در انتباه خويشتن
با سبكبالى كنم پرواز معصومانهاى * تا به آسانى كنم ترك گناه خويشتن
« حامدا » در سايهروشنهاى مهتاب خيال * كم به تاريكى كشان روز سياه خويشتن
كليد قرب
به سجده روى خود نهم ، به خاك آستانهات * به گريه شستوشو دهم ، غبار راه خانهات
خوش آن زمان به يك نظر ، رهانىام ز خير و شرّ * بيا بيا ! مرا ببر ، به شهر جاودانهات
مرا ز غير خود بران ، كه تا كنم نثار جان * به جان پرم ز آشيان ، بهسوى آشيانهات
به عشق ياد كوى تو ، نه ياد رنگ و بوى تو * به سر دوم بهسوى تو ، نه بهر آب و دانهات
حقيقت محبّتى ، رسالت نجابتى * كليد قرب عزّتى ، نگين حقّ نشانهات
وفا كن اى همه وفا ، به حقّ عزّ كبريا * به حمد « حامد » خدا ، دلم كند بهانهات