تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
« حاصل » به دفع فتنه‌گذاران روزگار * بر آسمان گرفته دو دست دعا هنوز

درد سخن

چرا به منطق انديشه يك موافق نيست ؟ * به بزم مجمع دل‌ها دو يار صادق نيست مكن طلب ز كوير نمك ، صفاى چمن * به شوره‌زار دل ما گُل شقايق نيست فسرده طلعت عذرا مگر به كشور عشق * كه سينه‌چاك محبّت كسى چو وامق نيست سفينهء كرم ناخدا نشسته به گِل * غريق را مددى از شكسته قايق نيست فرازدار حقيقت تهى ز منصور است * لبى كه زمزمه بنمايد از حقايق نيست ز خانقاه و ز مسجد دگر گريزانم * كه شيخ خفته و پير مراد ناطق نيست مگر به دشت جنون خاك گشته گوهر عشق * كه جز فسانه ز ليلا و قيس عاشق نيست به زير لب تو مخوان ورد ، زاهدا ، كه دگر * فسون و ورد به نور فرشته فايق نيست ببر تو درد سخن را برِ طبيب سخن * چرا كه طبع تو « حاصل » حكيم حاذق نيست

خون خدا

اى كه هم خون خدا ، هم پسر خون خدايى * تو حسين بن علىّ ، پادشه هر دو سرايى نكته‌اى گويم و با روى خجالت‌زده پرسم * اى شه كون و مكان ، تشنه لب آب چرايى ؟ عرفات از تو مسلّم شد و جنّت به تو مديون * تو گل سرخ رسولى و حديثى ز كسايى پيكر پاك تو قربان به رهِ عهد خدا شد * نازم اى خسرو خوبان ، به چنين عهد و وفايى اى غبار حرمت روشنى ديدهء خورشيد * تربت پاك رهت گشته به هر درد دوايى تو صفابخش منايى و تبرّك‌گه مشعر * گهر پاك بتول و شجر آل عبايى خون هفتاد و دو قربانىات اى شاه شهيدان * داد بر آينهء عشق خدا نور و جلايى شرم بادش كه جدا ساخت ز سرپنجهء توحيد * بهر انگشترى انگشت خس بىسروپايى طفل شش‌ماهه كجا و لب عطشان و دم تير * گر فلك خفته ، ايا دست طبيعت تو كجايى ؟ غم عشقت به دل « حاصل » غم ديده زد آتش * بود آيا كه غمش از دل پُردرد زدايى ؟