بهانهگير
به من كه مىرسى چرا ، بهانهگير مىشوى ؟ * و با همين بهانهها ز هرچه سير مىشوى
گل حيات مىدمد ز باغسار چهرهات * درست مثل لحظهاى كه سربهزير مىشوى !
گل قشنگ و خوب من ، بهار بىغروب من * لبى به خنده باز كن كه بىنظير مىشوى
سرى به من نمىزنى ، چرا تو اى حبيب من * بيا به پيش دمى كه ناگزير مىشوى
اگرچه روگرفتهاى ولى به باغ ديدهات * ز نو جوانه مىزنى دوباره پير مىشوى
رهائىات ز دام دل تصور جوانى است * شبى به جرم عاشقى تو هم اسير مىشوى
بيا به پيش من بيا ، سخن ز دوستى بگو * به من كه مىرسى چرا بهانهگير مىشوى
ماهى
ماهى كه مُرد ، تُنگ بلور دلم شكست * دنياى شيشهاىِ غرور دلم شكست
ماهى پريد و چشمهى جانم به خون نشست * در بُهت ديده ، جام حضور دلم شكست
آوارى از تهاجم اندوه ماند و من * گويى ستون سنگ صبور دلم شكست
بيرون زدم ز خانه كه پيدا كنم تورا * اما پل مسير عبور دلم شكست
گفتم بخوان ! بخوان كه بدانى چه مىكشم * اين قصه را ، كه خدا مرور دلم شكست
اين شوربختىام ز كجا بود ، ازچهرو * آئينهى زلال سرور دلم شكست ؟
ماهى نشان باور من بود دوستان * وقتى كه مُرد تنگ بلور دلم شكست
باران
جانم هواى شرجى باران گرفته است * دل از صداى نمنم آن جان گرفته است
عطر بهار مىوزد از سمت كوچهها * در اين خزان كه روح خيابان گرفته است
باران ! ببين ، چگونه در اين قحط سال عشق * رگهاى چشمهسار بيابان گرفته است ؟
نمنم ببار ! جان مرا تازه مىكنى * دل از صفاى روح تو ايمان گرفته است
اى عشق ، اى طراوت دلهاى بىقرار * در وسعت تو حادثه پايان گرفته است