لب هى خشك و قلب تركخوردهء زمين * از چشمهسار مهر تو درمان گرفته است
اى ابر باسخاوت چشمان آسمان * اشكى بريز ، چون دل ياران گرفته است
اين اشك شور و شوق كه از جان من چكيد * ناباورانه وصل تو آسان گرفته است
سكوت
بايد سكوت كرد و اگر گفتگو نكرد * يك حرف هم ز راز دل خويش رو نكرد
با هاىهو مگر به كجا مىتوان رسيد ؟ * قربان آنكسىكه اگر هاىهو نكرد
اين هرچيان زمينه برانداز عزّتند * خرّم كسى كه پيشهشان آرزو نكرد
رفت آبروى اهل سخن زين مرامشان * فكرى كسى به رفتن اين آبرو نكرد
وقت نماز عشق و ارادت به سر رسيد * اما يكى ز اهل جماعت وضو نكرد
آلودهى گناه چو شد لوح پاك دل * آن را چرا كسى ز گنه شستشو نكرد ؟
من در تعجبم كه خداوند ازچهرو * بنياد كاخ بىعملان زير و رو نكرد ؟
بركهء خون
آنان كه در حريم ولا پا گذاشتند * دل را كنار بركهء خون جا گذاشتند
در سينه نقش عشق و محبت رقم زدند * و آن را براى ما به تماشا گذاشتند
آنان رها ز پيچوخم آرزو شدند * ما را به غربت دل خود واگذاشتند
آنان كه رفتهاند به معراج عاشقى * پا از ثرى به بام ثريا گذاشتند
دل نيّت وصال تو را داشت روز و شب * يغماگران ديدهاش آيا گذاشتند ؟
او را ميان وسوسههاى حقير خويش * نامردمان شهر چه تنها گذاشتند !
شوريدگان عشق به همرنگى جنون * چون باد سر به سينهء صحرا گذاشتند
با عشق سرنوشت زمين را رقم زدند * با خون به پاى عهد خود امضا گذاشتند
اى دل بيا و راه حسين انتخاب كن * آنان را براى مردم بينا گذاشتند