مىكشم ساغر به ساغر تا كه مست افتم ز پا * مستم و با ياد چشمت مى به مينا مىكنم
گر زمانى گم شوم در گيرودار عاشقى * بر زبان نام تو آرم ، راه پيدا مىكنم
مىزنم صد زخمه بر تار دل از دورى تو * من بدين بىمايگى كار نكيسا مىكنم
كار صد مرهم كند آه درون خستهام * من به اشك ديده زخم دل مداوا مىكنم
نيستم قابل كه نامت هر زمان آرم به لب * باده بىحدّ گر خورم دل را چو دريا مىكنم
گر بيايد سيل غم « جويا » و بنيادم كَنَد * كى بهجز حمد و ثنايش كار ديگر مىكنم
بادهء گران
چنان ز بادهء وصل تو سرگران شدهام * كه فارغ از غم هستى اين جهان شدهام
ز بس به وادى عشق تو پر كشيدم من * جدا ز خود شده گمكردهآشيان شدهام
غم فراق تو دارم به كنج تنهايى * به غير گوشهء يادت كجا عيان شدهام ؟
چنان خميده ز بار غم تو قامت من * ز پا فتادهام و حالت كمان شدهام
غريب ماندم و تنها به كوى عشقت چون * تو آشنايى و دور از همه كسان شدهام
ندانم اختر بختم كجا بود پنهان * نظارهگر همهشب سوى آسمان شدهام
جنونِ عشقِ تو پيرانه سرگرفته مرا * اگر وصال تو « جويا » شوم جوان شدهام