تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
مىكشم ساغر به ساغر تا كه مست افتم ز پا * مستم و با ياد چشمت مى به مينا مىكنم گر زمانى گم شوم در گيرودار عاشقى * بر زبان نام تو آرم ، راه پيدا مىكنم مىزنم صد زخمه بر تار دل از دورى تو * من بدين بىمايگى كار نكيسا مىكنم كار صد مرهم كند آه درون خسته‌ام * من به اشك ديده زخم دل مداوا مىكنم نيستم قابل كه نامت هر زمان آرم به لب * باده بىحدّ گر خورم دل را چو دريا مىكنم گر بيايد سيل غم « جويا » و بنيادم كَنَد * كى به‌جز حمد و ثنايش كار ديگر مىكنم

بادهء گران

چنان ز بادهء وصل تو سرگران شده‌ام * كه فارغ از غم هستى اين جهان شده‌ام ز بس به وادى عشق تو پر كشيدم من * جدا ز خود شده گم‌كرده‌آشيان شده‌ام غم فراق تو دارم به كنج تنهايى * به غير گوشهء يادت كجا عيان شده‌ام ؟ چنان خميده ز بار غم تو قامت من * ز پا فتاده‌ام و حالت كمان شده‌ام غريب ماندم و تنها به كوى عشقت چون * تو آشنايى و دور از همه كسان شده‌ام ندانم اختر بختم كجا بود پنهان * نظاره‌گر همه‌شب سوى آسمان شده‌ام جنونِ عشقِ تو پيرانه سرگرفته مرا * اگر وصال تو « جويا » شوم جوان شده‌ام