با خون دل و نشتر مژگان به اميدى * سيبى به شفاى دل بيمار كشيدم
تا سرمه كنم خاك در ميكدهء عشق * بس طعنه ز اغيار به ناچار كشيدم
« جويا » همهشب اشك غمم ريخت به دامن * ازبسكه جفا از دل و دلدار كشيدم
همزبان
ننالم از اين غم اينكه دل جوانم نيست * شكسته دل ، من از آنم كه همزبانم نيست
هزار عقده به دل دارم از غم هجرش * ولى ز تاب فراقش سر بيانم نيست
ز بسكه بر دل تنگم نشسته غم در غم * به جان دوست دگر طاقت و توانم نيست
گسسته رشتهء الفت چنان ز ما هجرت * كه پاى رفتن از اين كنج آشيانم نيست
ببخش عذر مرا بر شكستهبالى من * كه غير لطف تو هرگز ره امانم نيست
بسى نشسته به دل داغ هجر و غم « جويا » * كه جز سرشك ندامت به ديدگانم نيست
عيش مدام
ما جام ز دست پير عرفان زدهايم * مستانه شبى به كوى مستان زدهايم
ديوانه سر از اطاعت غم كنديم * تا قفل به غمخانهء دوران زدهايم
با پيروى از مكتب پروانه شبى * بر آتش شور و جذبه دامان زدهايم
از ترس ملامت تو ، زاهد عمرى * بس باده كه از چشم تو پنهان زدهايم
اى عشق ببخشاى به ما گر ز هوس * گهگاه دم از وصلت جانان زدهايم
داريم به ياد ، آنچه تو كردى با ما * گر خويش به مصلحت به نسيان زدهايم
هر نقش كه زد زمانه بر نامهء ما * با جوهر خون به متن ديوان زدهايم
« جويا » نشديم آشنا با غم هجر * بيهوده دم از بلاى هجران زدهايم
سوداى تو
هر زمان ياد تو را از دل تمنّا مىكنم * با غم و سوداى تو عمريست سودا مىكنم