در لحظهء زمان همه سركوبِ رفتنيم * « جويا » مكن تو شكوه ز دنيا بقا كه نيست
آه سحرى
نالهء نيمهشبى خواهم و آه سحرى * تا كه با ناله كنم بر دل سنگت اثرى
گر چنين ناله شبى همره آهم باشد * به سر كوى تو شايد بزنم بالوپرى
روزگاريست كه از هجر تو سرگردانم * از كه جويا شَومت ، يا ز كه گيرم خبرى
هستىام را به ره عشق تو يك جا دادم * حاليا هيچ ندارم بهجز از چشم ترى
پاى عقلم نرسد هيچ به وادى غمت * تا به ديوانگى از عشق تو گيرم ثمرى
همچو پروانه به سوزت همه مىسازم من * آتش عشق تو افكنده به جانم شررى
خانهء چشم چو دريا شده از هجر رخت * وقت آن است كه از ديده بجويم گذرى
زلف گرهگير
عشق ما را به خم زلف گرهگير كشيد * تا به سرسلسلهء حلقهء زنجير كشيد
عشق روى تو نه تنها ره مى خواران زد * صد چو من را به همين شيوه به زنجير كشيد
در خرابىِ غم عشق تو ، من آبادم * حاجتى نيست ز كس منّت تعمير كشيد
وصف بالاى بلندت نتوانم كردن * هركه بالاى رساى تو به تقصير كشيد
به رُخت وقت اذان چشم مؤذن افتاد * همه را جاى اذان ، نعرهء تكبير كشيد
دل « جويا » ز فراق رُخت آخر خون شد * تا ابد داد ز دست فلك پير كشيد
دل زار
بس منّت از اين ديدهء خونبار كشيدم * تا عكس رُخت را به دل زار كشيدم
بار غم هجران كه گرانتر بود از كوه * بر دوش ، به عشق تو سبكبار كشيدم
افتاده ز پايم به بيابان غمت چون * ازبسكه ز دل آه وز پا خار كشيدم
دنيا به كسى فرصت راحت ندهد هيچ * بيهوده من عمرى غم بسيار كشيدم