تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
در لحظهء زمان همه سركوبِ رفتنيم * « جويا » مكن تو شكوه ز دنيا بقا كه نيست

آه سحرى

نالهء نيمه‌شبى خواهم و آه سحرى * تا كه با ناله كنم بر دل سنگت اثرى گر چنين ناله شبى همره آهم باشد * به سر كوى تو شايد بزنم بال‌وپرى روزگاريست كه از هجر تو سرگردانم * از كه جويا شَومت ، يا ز كه گيرم خبرى هستىام را به ره عشق تو يك جا دادم * حاليا هيچ ندارم به‌جز از چشم ترى پاى عقلم نرسد هيچ به وادى غمت * تا به ديوانگى از عشق تو گيرم ثمرى همچو پروانه به سوزت همه مىسازم من * آتش عشق تو افكنده به جانم شررى خانهء چشم چو دريا شده از هجر رخت * وقت آن است كه از ديده بجويم گذرى

زلف گره‌گير

عشق ما را به خم زلف گره‌گير كشيد * تا به سرسلسلهء حلقهء زنجير كشيد عشق روى تو نه تنها ره مى خواران زد * صد چو من را به همين شيوه به زنجير كشيد در خرابىِ غم عشق تو ، من آبادم * حاجتى نيست ز كس منّت تعمير كشيد وصف بالاى بلندت نتوانم كردن * هركه بالاى رساى تو به تقصير كشيد به رُخت وقت اذان چشم مؤذن افتاد * همه را جاى اذان ، نعرهء تكبير كشيد دل « جويا » ز فراق رُخت آخر خون شد * تا ابد داد ز دست فلك پير كشيد

دل زار

بس منّت از اين ديدهء خونبار كشيدم * تا عكس رُخت را به دل زار كشيدم بار غم هجران كه گران‌تر بود از كوه * بر دوش ، به عشق تو سبكبار كشيدم افتاده ز پايم به بيابان غمت چون * ازبس‌كه ز دل آه وز پا خار كشيدم دنيا به كسى فرصت راحت ندهد هيچ * بيهوده من عمرى غم بسيار كشيدم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 493 | سيد محمد باقر برقعى