تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢

خلوت ديار

گر لب خندان ندارم ديدهء خونبار هست * بخت وارون ، چشم پرخون ، آه آتش‌بار هست بىعمل گفتار تنها را چه سود از هاىوهو * اى خوشا رندى كه در گفتار او كردار هست ديدهء بيدار پيدا كن اگر اهل دلى * خرّم آن چشمى كه شب با ياد او بيدار هست شاكريم از لطف ياران در ديار دوستى * گرچه ما را دم‌به‌دم صد طعنه از اغيار هست كوله‌بارى از گنه دارم به دوش از عمر خود * سرخوشم ، زيرا زبانى بهر استغفار هست چشم آسايش ندارد لحظه‌اى با ما فلك * ليك از جورش مرا درد كم و بسيار هست گرچه در ظاهر ندارد گوشهء چشمى به ما * در نهان « جويا » مرا خوش دولتى با يار هست

اميد نظر

شده‌ام اسير دردى كه از آن بتر نباشد * به‌جز از وصال رويت به غمم اثر نباشد ز همه بريده‌ام من ، به اميد وصل رويت * زچه‌رو اميد جانم ، به مَنَت نظر نباشد چه شود نظر نمايى تو دمى به حال زارم * كه به‌جز تو من اميدم به كس دگر نباشد همه چشم مىشود دل ، كه ببيند از تو رويى * به خدا به‌جز خيالت ز دلم گذر نباشد شده دل ز داغ رويت ، گل من چو كاسهء خون * به چه خوش كنم دلم را ، غم تو اگر نباشد غم دل به غير ياد تو به كس نمىتوان گفت * چو نديده‌ام كسى را كه غمش به بر نباشد دل بىنواى « جويا » كه كباب از غم توست * چه كند اگر ز داغت همه پرشرر نباشد

روزگار تنگ

در روزگار تنگ ، دريغا وفا كه نيست * مرهم‌گذار زخم دل مبتلا كه نيست پا لنگ و سينه تنگ و دل و دست چاره تنگ * يك دست مهرپرور مشكل‌گشا كه نيست در اين فضاى تنگ و مه‌آلودهء قفس * بر درد ما طبيب به غير از خدا كه نيست ره را گرفته موج غم از هر طرف به ما * در ورطهء بلا مدد ناخدا كه نيست از چشم روزگار مكن ، عافيت طلب * در ديده‌اش به جان تو نقش حيا كه نيست