بخواهد . شكايت و ناراحتى او از زندگى ، از خلال اشعارش پيداست . »
جودى پس از سالها خدمت ، سرانجام در جوانى ، يعنى سال 1317 شمسى در اراك چشم از جهان فروبست .
نمونههاى زير از شعر اوست :
بيمار زندگى
دلخون شد از نگاهش و دلبر خبر نداشت * بيچاره دل ، كه طاقت يك نيشتر نداشت
تا شانه قصد خدمت زلف تو كرد ، ديد * ازبس دل او فتاده كه راه گذر نداشت
خاك رهش شدم كه به رويم نظر كند * دردا ! گذر نمود و به رويم نظر نداشت
ماييم و خون و غصّه و درد و ملال و رنج * نخل حيات ما ، بهجز اين هيچ برنداشت
كردم علاج دل ، طلب از چشم اشكبار * بگريست گفت : داروى من هم اثر نداشت
بيمار زندگانىام ، اى مرگ رحمتى ! * مىآمدى اگر به عيادت ضرر نداشت
عمرى به دوش فكر كشيديم بار عقل * ديديم هيچ بهره بهجز دردسر نداشت
مِنبعد ، مونس دل ما ، دختر رز است * باباى دهر ، دختر از اين خوبتر نداشت
جانى كه بود ، در ره عشقت نثار كرد * جانا ببخش ! « جودى » از اين بيشتر نداشت
بخت رميده
كُشتى ز عشق خويش ، من داغديده را * چون مىدهى جواب ؟ خداى نديده را
بازآى تا به خاك قدوم تو افكنم * اين قلب غمكشيدهء در خون تپيده را
ما غرق لجّهايم ، حريفان خبر دهيد * صاحب سفينگانِ به ساحل رسيده را
اى بىخبر ز لذّت خاطرنواز عشق * هرگز بيان مكن مزهء ناچشيده را
خوش آنكسىكه چشم به اصلاح خود گشود * وز عيب و علّت دگران بست ديده را
هشيار باش ! تا كه سخن جست از دهان * مشكل بود گرفتن مرغ رهيده را
ناديده بود ديده به نزديك اهل دل * مفتىّ ما شنيده كند ناشنيده را