تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
بخواهد . شكايت و ناراحتى او از زندگى ، از خلال اشعارش پيداست . » جودى پس از سال‌ها خدمت ، سرانجام در جوانى ، يعنى سال 1317 شمسى در اراك چشم از جهان فروبست . نمونه‌هاى زير از شعر اوست :

بيمار زندگى

دل‌خون شد از نگاهش و دلبر خبر نداشت * بيچاره دل ، كه طاقت يك نيشتر نداشت تا شانه قصد خدمت زلف تو كرد ، ديد * ازبس دل او فتاده كه راه گذر نداشت خاك رهش شدم كه به رويم نظر كند * دردا ! گذر نمود و به رويم نظر نداشت ماييم و خون و غصّه و درد و ملال و رنج * نخل حيات ما ، به‌جز اين هيچ برنداشت كردم علاج دل ، طلب از چشم اشكبار * بگريست گفت : داروى من هم اثر نداشت بيمار زندگانىام ، اى مرگ رحمتى ! * مىآمدى اگر به عيادت ضرر نداشت عمرى به دوش فكر كشيديم بار عقل * ديديم هيچ بهره به‌جز دردسر نداشت مِن‌بعد ، مونس دل ما ، دختر رز است * باباى دهر ، دختر از اين خوب‌تر نداشت جانى كه بود ، در ره عشقت نثار كرد * جانا ببخش ! « جودى » از اين بيشتر نداشت

بخت رميده

كُشتى ز عشق خويش ، من داغ‌ديده را * چون مىدهى جواب ؟ خداى نديده را بازآى تا به خاك قدوم تو افكنم * اين قلب غم‌كشيدهء در خون تپيده را ما غرق لجّه‌ايم ، حريفان خبر دهيد * صاحب سفينگانِ به ساحل رسيده را اى بىخبر ز لذّت خاطرنواز عشق * هرگز بيان مكن مزهء ناچشيده را خوش آن‌كسىكه چشم به اصلاح خود گشود * وز عيب و علّت دگران بست ديده را هشيار باش ! تا كه سخن جست از دهان * مشكل بود گرفتن مرغ رهيده را ناديده بود ديده به نزديك اهل دل * مفتىّ ما شنيده كند ناشنيده را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 486 | سيد محمد باقر برقعى