بگفتم درد خويش و من گهى افسوس مىخوردم * شدم حيران و سرگردان كه عيساى مسيحائى
بگفتم من دلم خواهد دو بوسه از لبت گيرم * بگفتا مىشوى رسوا چه سودى و چه سودائى
« جواهر » سوزى و دانى ، نمىدانى كه مىسوزى * به شب عاشق بسوزد دل ندارد هيچ پروائى
نرگس مست
مست و بىپروا بيامد آن بت جانانه رفت * نرگس مستش نگر بىالتفات از خانه رفت
گردنم زنجير عشقش از دلم پيمان و عهد * از سر پيمان گذشت او بر سر پيمانه رفت
مىخورم خون دل و اى ساقيا تو مى بيار * ساغر و مى در كفش او بر سر خمخانه رفت
من بتى را مىپرستم كز فراق روى او * هم بت و محراب من او بر سر بتخانه رفت
جاى مى بوسم لبش هم تلخ ، هم شيرين بود * تلخى مى را ببين او بر سر ميخانه رفت
او نخورده مى ز جام و ساغرش بنگر تهى * مستى مى بر سرش گويا كه او مستانه رفت
اى « جواهر » مست باشى روز و شب با اين قلم * مى نباشد در قدح ساقى نگر ديوانه رفت