آوخ ! به مكر و حيله و نيرنگ مىكشد * اين مرزوبوم ، مردم صاحب عقيده را
جز سنگ غم نمىرسد از سوى آسمان * آزادگانِ پاى به دامن كشيده را
« جودى » به آه و ناله و اندوه و التماس * نتوان گرفت دامن بخت رميده را
مستنطق عشق
بسكه دل ، از همه سو ، جانب دلدار گرفت * آخر الامر ، براى من و خود ، كار گرفت
كاروان غم و اندوه چو وا رفت ز راه * در كنار دل غمديدهء من بار گرفت
من ندادم دل خود را به وى از روى هوس * عشق او آمد و لج كرد و به اجبار گرفت
كردم انكار ز مهرش ، برِ مستنطق عشق * آخر از ديدهء گريان من اقرار گرفت
دهر ، دونپرور اگر نيست ، چرا در همه حال * جانب مردم دونهمّت بدكار گرفت
ديگران گوهر اقبال به دست آوردند * طالع ناقص ما دامن ادبار گرفت
« جودى » از جور فلك بگذر و آسايش گير * با وجودى كه تو را اين همه دشوار گرفت
زن پردهدار خلقت
نغمهء پيك سعادت مىرسد ما را به گوش * وز نسيمش مىدهد بر پيكر مدهوش هوش
باز مىآيد دلافسرده اندر جنبوجوش