تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١

هواى وصل

دلم عاشق ، دلم شيدا فداى لعل خندانت * لبت بوسم به‌جاى مىشود جانم به قربانت به كنج ميكده جانا دلى افسرده و خسته * نه مى باشد ، نه ساقى ، كه رفت از ياد پيمانت به ميخانه به بتخانه نظر كرده ترا بينم * اسير كعبهء كويت شود دل زار و نالانت ميان كشتى و دريا چه هستم موج سرگردان * نه اميدى به ساحل هست شد من مات و حيرانم نه صبرى بر دلم باشد نه چاره مىتوان كردن * دل‌وجان برده‌اى از كف به آن چشمان فتانت ميان شمع و پروانه شدى حاجب نمىدانم * تو سوزاندى ز سرتاپا امان از دست هجرانت چه مىجوئى چه مىگويى ندانم تو چه مىخواهى * بيا اى دل بكن چاره كه رفت از دست درمانت بده ساقى شراب و مى دمى از روى گلگونش * كجا ساغر كجا ساقى كجا هست آن مى نابت سخن از عشق مىگوئى بت سيمين عذار من * هواى بوستان بر سر نه گل باشد نه بستانت دل بيمار من ديدى ندارد طاقت لشكر * صف‌آرائى كنى مژگان امان از گوى و چوگانت هواى وصل تو بر سر ببرده گلشنم از ياد * « جواهر » نه گلى خواهى نه گلزارى نمايم شكر احسانت