هواى وصل
دلم عاشق ، دلم شيدا فداى لعل خندانت * لبت بوسم بهجاى مىشود جانم به قربانت
به كنج ميكده جانا دلى افسرده و خسته * نه مى باشد ، نه ساقى ، كه رفت از ياد پيمانت
به ميخانه به بتخانه نظر كرده ترا بينم * اسير كعبهء كويت شود دل زار و نالانت
ميان كشتى و دريا چه هستم موج سرگردان * نه اميدى به ساحل هست شد من مات و حيرانم
نه صبرى بر دلم باشد نه چاره مىتوان كردن * دلوجان بردهاى از كف به آن چشمان فتانت
ميان شمع و پروانه شدى حاجب نمىدانم * تو سوزاندى ز سرتاپا امان از دست هجرانت
چه مىجوئى چه مىگويى ندانم تو چه مىخواهى * بيا اى دل بكن چاره كه رفت از دست درمانت
بده ساقى شراب و مى دمى از روى گلگونش * كجا ساغر كجا ساقى كجا هست آن مى نابت
سخن از عشق مىگوئى بت سيمين عذار من * هواى بوستان بر سر نه گل باشد نه بستانت
دل بيمار من ديدى ندارد طاقت لشكر * صفآرائى كنى مژگان امان از گوى و چوگانت
هواى وصل تو بر سر ببرده گلشنم از ياد * « جواهر » نه گلى خواهى نه گلزارى نمايم شكر احسانت