خانم جواهركلام زنى فوقالعاده و داراى اخلاق و روحيات مردانهاى است و در جايى از همين كتاب از خصوصيات خود سخن مىگويد كه « دخترى ناآرام و پرشوروشر بودم ، كسى را ياراى آن نبود كه در برابر تمايلات من مقابله كند يا به مخالفت برخيزد آنچه مىگفتم و مىخواستم بايد انجام شود . »
طلعت جواهركلام تحصيلات منظّمى نداشته و شايد بهعلّت محروميت از عواطف مادرى ، او را دخترى ناآرام و پرخاشجو و گستاخ ساخته است امّا در همين كتاب از شادروان على جواهركلام روزنامهنگار و نويسنده و مترجم و محقق نامور عموزادهء خود و همسرش بنام شمس الملوك به خوبى ياد مىكند و آن دو را استادان زندگى خود نام مىبرد .
طلعت جواهركلام در سال 1330 با گرفتن امتياز روزنامه ماندا به نشر آن اقدام مىكند و پس از چند شماره به تعطيل مىگرايد و در ضمن اين خانم داراى طبعى شاعرانه نيز هست امّا اشعارش از نقص خالى نيست و در پايان كتابش قسمتى از اشعار خود را آورده و از على جواهركلام بعنوان تنها مشوّق او در كار شاعرى نام مىبرد .
در فراق
به يغما بردهاى دل را كه بيمار دلوجانم * شدم بيمار چشم تو بيا شمع شبستانم
به درياى دلى رفته به غم من غوطهور ديدم * به موج بيكران دل كه خون از دل چه نيسانم
برو اى مرغ شب ساكت مكن تو ناله و افغان * ز فرياد جهانسوزت ندارم صبر و حيرانم
به شب تا صبح دور از تو « سحر » سوزم به پاى تو * دهم جان را به راه تو كه بر هجر تو نالانم
ز درد عشق مىنالم بيا اى بلبل غمگين * كه منهم امشبى مهمان به بستان و گلستانم
طواف خانهء كعبه شده قسمت ترا اين دم * توئى كعبه توئى قبله كه كويت هست رضوانم
« جواهر » يكدمى خاموش ، ز دل كمتر بكن ناله * سپاه لشكر هجرت كه جا داده به زندانم