در پيش قامت تو ، شمشاد شرمگين است * ديگر كسى چه جويد ، از سرو اعتدالى
صدبار اميدوارى ، دادى مرا به وصلت * عمرم به هجر طىّ شد ، آخر نشد وصالى
تا شد سمند عقلم ، وامانده از تكاپو * دام غزل نهادم ، گيرم مگر غزالى
دلهاى ناشكيب ، حسرت كشيدگان را * يكدم ز شام هجران ، افزون بود ز سالى
يك بوسه از لب تو ، بر كام تشنهء من * جانبخشتر ز آبىست از چشمهء زلالى
شد ساغر دل ما ، لبريز از غم دوست * ساقى بيار جامى ! كز دل برد ملالى
گفتا دمى ز گريه ، آرام شو « جنابى » * گفتم غمت نگارا ! كى مىدهد مجالى
گله از دوست
ديگر اى دوست ز سوى تو مرا نيست پيامى * از چه ديگر ننوازى دل ما را به كلامى
صد دعا رفت ز ما يكره از آن دوست نديدم * نى عنايت به سؤالى ، نه جوابى به كلامى
فصل گل رفت و صبا سوى من از گلشن رويت * بويى اى دوست نياورد و نپرورد مشامى
چه سبب گشته كه آن مرغ خوشآواى بهشتى * نه نهد پاى به گلشن ، نه كند باز خرامى
شده منسوخ مگر رسم وفادارى و يارى * كه ز آيين محبّت ، نه نشان ماند و نه نامى
چه بلايى به سر اهل وفا رفت كه در شهر * نه دگر گرمى بزمى ، نه دگر گردش جامى
تا سياه است مرا كوكب اقبال به گردون * با من زار و دلافسرده چه صبحىّ و چه شامى