تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
در پيش قامت تو ، شمشاد شرمگين است * ديگر كسى چه جويد ، از سرو اعتدالى صدبار اميدوارى ، دادى مرا به وصلت * عمرم به هجر طىّ شد ، آخر نشد وصالى تا شد سمند عقلم ، وامانده از تكاپو * دام غزل نهادم ، گيرم مگر غزالى دل‌هاى ناشكيب ، حسرت كشيدگان را * يك‌دم ز شام هجران ، افزون بود ز سالى يك بوسه از لب تو ، بر كام تشنهء من * جان‌بخش‌تر ز آبىست از چشمهء زلالى شد ساغر دل ما ، لبريز از غم دوست * ساقى بيار جامى ! كز دل برد ملالى گفتا دمى ز گريه ، آرام شو « جنابى » * گفتم غمت نگارا ! كى مىدهد مجالى

گله از دوست

ديگر اى دوست ز سوى تو مرا نيست پيامى * از چه ديگر ننوازى دل ما را به كلامى صد دعا رفت ز ما يك‌ره از آن دوست نديدم * نى عنايت به سؤالى ، نه جوابى به كلامى فصل گل رفت و صبا سوى من از گلشن رويت * بويى اى دوست نياورد و نپرورد مشامى چه سبب گشته كه آن مرغ خوش‌آواى بهشتى * نه نهد پاى به گلشن ، نه كند باز خرامى شده منسوخ مگر رسم وفادارى و يارى * كه ز آيين محبّت ، نه نشان ماند و نه نامى چه بلايى به سر اهل وفا رفت كه در شهر * نه دگر گرمى بزمى ، نه دگر گردش جامى تا سياه است مرا كوكب اقبال به گردون * با من زار و دل‌افسرده چه صبحىّ و چه شامى