تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
راز اين عشق جگرسوز خدايا ز كه پرسم ؟ * شرح اين نكته نگفتند نه خاصىّ و نه عامى روزىِ هركسى از روز ازل گشت مقدّر * شيخ را نان حلالىّ و مرا آب حرامى شاد از آنم كه غم و شادى و غم‌هاى زمانه * گذرانند چو برقى و ندارند دوامى شيخ را گو كه ز ما مذهب و آيين ز چه پرسى * پاك‌بازيم و به‌جز عشق نداريم مرامى ما به كام دگران تلخى ايّام چشانديم * شد به سر عمر و دريغا نرسيديم به كامى ما هم از درد جگرسوز نناليم « جنابى » * گر ننالد ز جفا مرغ گرفتار به دامى

گداز دل

گرچه مستيم در اين ميكده هشيارى نيست * ليك زين باده‌پرستان به كس آزارى نيست گرچه از باده شده دامن ما آلوده * شكر للّه ، كه در اين قوم رياكارى نيست فرصت خوردن مى وقت شب است اى ساقى * شحنه و شيخ بخوابند كه بيدارى نيست راز مخمورى ما را ز چه پرسى از من ؟ * خود تو دانى كه به‌جز چشم تو خمّارى نيست بستهء سلسلهء زلف تو بسيار ، ولى * چون من عاشق دل‌خسته گرفتارى نيست رسم جانبازى پروانه به عاشق درسيست * كه خموش است و پى شكوه و اظهارى نيست شب هجر تو به‌جز شمع كه دمساز من است * ز گداز دلم اى دوست خبردارى نيست رفته از دست « جنابى » همه سرمايهء عمر * كه به كالاى وفا هيچ خريدارى نيست