راز اين عشق جگرسوز خدايا ز كه پرسم ؟ * شرح اين نكته نگفتند نه خاصىّ و نه عامى
روزىِ هركسى از روز ازل گشت مقدّر * شيخ را نان حلالىّ و مرا آب حرامى
شاد از آنم كه غم و شادى و غمهاى زمانه * گذرانند چو برقى و ندارند دوامى
شيخ را گو كه ز ما مذهب و آيين ز چه پرسى * پاكبازيم و بهجز عشق نداريم مرامى
ما به كام دگران تلخى ايّام چشانديم * شد به سر عمر و دريغا نرسيديم به كامى
ما هم از درد جگرسوز نناليم « جنابى » * گر ننالد ز جفا مرغ گرفتار به دامى
گداز دل
گرچه مستيم در اين ميكده هشيارى نيست * ليك زين بادهپرستان به كس آزارى نيست
گرچه از باده شده دامن ما آلوده * شكر للّه ، كه در اين قوم رياكارى نيست
فرصت خوردن مى وقت شب است اى ساقى * شحنه و شيخ بخوابند كه بيدارى نيست
راز مخمورى ما را ز چه پرسى از من ؟ * خود تو دانى كه بهجز چشم تو خمّارى نيست
بستهء سلسلهء زلف تو بسيار ، ولى * چون من عاشق دلخسته گرفتارى نيست
رسم جانبازى پروانه به عاشق درسيست * كه خموش است و پى شكوه و اظهارى نيست
شب هجر تو بهجز شمع كه دمساز من است * ز گداز دلم اى دوست خبردارى نيست
رفته از دست « جنابى » همه سرمايهء عمر * كه به كالاى وفا هيچ خريدارى نيست