مگو اى طبيب دردم ، سخن از شب جدايى * كه تحمّل فراقت دلم اين قدر ندارد
كاش
كاش چون شمع شبستان ز آتش سودا بسوزم * محفلى را تا كنم روشن ز سرتاپا بسوزم
تا شود ورد زبانها داستان دلنشينم * در ميان عاشقان با ياد آن زيبا بسوزم
بر سر كويش كه در هر گامى از آه اسيران * آتشى افروختهست آشفته و شيدا بسوزم
از سر صدق و صفا دُردىكش ميخانه گردم * دامن ساقى بگيرم ، ز آتش مينا بسوزم
هركجا آن شمع بزمافروز افزايد به گرمى * خويش را در شعله چون پروانه بىپروا بسوزم
ترك شيخ خودپرست و زاهد خودبين بگويم * در بر پير مغان از مستى صهبا بسوزم
شرح فراق
باز آتش زد به جانم نرگس شهلاى تو * سوختم نامهربان از هجر جانفرساى تو
رفتى اى ليلى و من افتاده در دام بلا * همچو مجنونم به صحراى پر از غوغاى تو
اى طبيب ! آمد به سويت دلبر بيمار من * همّتى ، اى بر سرم فرخنده خاك پاى تو
در ازل شد قسمت من آه سرد و سوز دل * چارهاى نبود مگر با همّت والاى تو
شمع گريد تا سحر ، پروانه سوزد بىقرار * گر دهد شرح فراقت عاشق شيداى تو
تا عنان از دست عقلم چشم بيمارت گرفت * شهره چون مجنون شدم مجنون بىپرواى تو