دست وى و دامان تو ، اى قبلهء اخيار !
گريستم
ديشب ز هجر روى تو جانا گريستم * تا صبحدم نخفتم و تنها گريستم
چون شمع بىفروغ شبستان عاشقان * مجنونصفت به دامن صحرا گريستم
تنها نه از دو ديدهء گريان كه از غمت * چون ابر نوبهار سراپا گريستم
درد فراق و ياد سحرگاه وصل تو * زد آتشى به جانم و دريا گريستم
آنجا كه بود جاى تو و وعدهگاه عشق * بوسيدم آن مقام و در آنجا گريستم
تا طعنهء رقيب نيازاردم دگر * پنهان ز خلق در دل شبها گريستم
هر روز محنتى رسدم از فراق تو * هر شب ز خوف محنت فردا گريستم
از زهد زاهدان رياكار خودپرست * گاهى نهان و گاه هويدا گريستم
خون شد دلم ز مسجديان فريبكار * رفتم كنار دير و كليسا گريستم
اى بىخبر ز حال « جليلى » عجب مدار * گر خون ز هجر روى تو زيبا گريستم
پرشكسته
نظر فرشتهرويى كه ز من خبر ندارد * نگران كيست يا ربّ ! چو به من نظر ندارد
همهشب چو مرغ يا حقّ ز دلم فغان برآيد * چه كنم كه آه و افغان به دلش اثر ندارد
بگشا در قفس را و ز بند وارهانم * كه اسير پرشكسته هوسى به سر ندارد
اگرم برانى از در ، تو هزار بار ديگر * دل بىنواى زارم ز تو دست برندارد