تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
دست وى و دامان تو ، اى قبلهء اخيار !

گريستم

ديشب ز هجر روى تو جانا گريستم * تا صبحدم نخفتم و تنها گريستم چون شمع بىفروغ شبستان عاشقان * مجنون‌صفت به دامن صحرا گريستم تنها نه از دو ديدهء گريان كه از غمت * چون ابر نوبهار سراپا گريستم درد فراق و ياد سحرگاه وصل تو * زد آتشى به جانم و دريا گريستم آنجا كه بود جاى تو و وعده‌گاه عشق * بوسيدم آن مقام و در آنجا گريستم تا طعنهء رقيب نيازاردم دگر * پنهان ز خلق در دل شب‌ها گريستم هر روز محنتى رسدم از فراق تو * هر شب ز خوف محنت فردا گريستم از زهد زاهدان رياكار خودپرست * گاهى نهان و گاه هويدا گريستم خون شد دلم ز مسجديان فريب‌كار * رفتم كنار دير و كليسا گريستم اى بىخبر ز حال « جليلى » عجب مدار * گر خون ز هجر روى تو زيبا گريستم

پرشكسته

نظر فرشته‌رويى كه ز من خبر ندارد * نگران كيست يا ربّ ! چو به من نظر ندارد همه‌شب چو مرغ يا حقّ ز دلم فغان برآيد * چه كنم كه آه و افغان به دلش اثر ندارد بگشا در قفس را و ز بند وارهانم * كه اسير پرشكسته هوسى به سر ندارد اگرم برانى از در ، تو هزار بار ديگر * دل بىنواى زارم ز تو دست برندارد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 447 | سيد محمد باقر برقعى