تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
دل سودائى غم‌آفرين را * به راه شوق پويا كرده‌ام من بيا و « جلوه » را از خود مرنجان * كه اعجاز مسيحا كرده‌ام من

درد عشق

زندگى گر هست شيرين ، خوان الوان‌گو مباش * كلبهء ما را صفا بايد ، گلستان گو مباش ما كه در گلزار هستى ، با پشيزى قانعيم * گر نباشد جام ما را ، راح ريحان‌گو مباش در نبرد زندگى ، موران سليمان خودند * همّت مورى اگر باشد ، سليمان‌گو مباش در دهانى را كه دادى ، بهرمان درمان فرست * درد عشقم گر بجان افتاد ، درمان گو مباش پاك‌دامن زيستن را ، ما ز گل آموختيم * پاك‌دامن شاد باد ، آلوده‌دامان گو مباش « جلوه » را يك بوسه‌ات شيرين‌تر از آب حيات * لعل نوشين تو باشد ، آب حيوان گو مباش

خوشهء خشم

لرزلرزان ، و بىقرارم من * شعلهء شمع شام تارم من خشك برگى بشاخهء هستى * گل پژمردهء بهارم من شبنمى بر گل رخ خوبان * مر بدان را به چشم خارم من صاف و جوشانم و خروشنده * چشمهء چشم كوهسارم من با فرومايگان ابن الوقت * خوشهء خشم روزگارم من زخمه زد زندگى بتار وجود * نالهء سوزناك تارم من
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 434 | سيد محمد باقر برقعى