دل سودائى غمآفرين را * به راه شوق پويا كردهام من
بيا و « جلوه » را از خود مرنجان * كه اعجاز مسيحا كردهام من
درد عشق
زندگى گر هست شيرين ، خوان الوانگو مباش * كلبهء ما را صفا بايد ، گلستان گو مباش
ما كه در گلزار هستى ، با پشيزى قانعيم * گر نباشد جام ما را ، راح ريحانگو مباش
در نبرد زندگى ، موران سليمان خودند * همّت مورى اگر باشد ، سليمانگو مباش
در دهانى را كه دادى ، بهرمان درمان فرست * درد عشقم گر بجان افتاد ، درمان گو مباش
پاكدامن زيستن را ، ما ز گل آموختيم * پاكدامن شاد باد ، آلودهدامان گو مباش
« جلوه » را يك بوسهات شيرينتر از آب حيات * لعل نوشين تو باشد ، آب حيوان گو مباش
خوشهء خشم
لرزلرزان ، و بىقرارم من * شعلهء شمع شام تارم من
خشك برگى بشاخهء هستى * گل پژمردهء بهارم من
شبنمى بر گل رخ خوبان * مر بدان را به چشم خارم من
صاف و جوشانم و خروشنده * چشمهء چشم كوهسارم من
با فرومايگان ابن الوقت * خوشهء خشم روزگارم من
زخمه زد زندگى بتار وجود * نالهء سوزناك تارم من