به بانگ چنگ « جلالى » بنوش داروى غم * چه مىخورى غم بيهوده در سراى سپنج
آفتاب جمال
ز بعد چشم مصوّر رخت چو ماه كشيد * كه مست بود و نفهميده اشتباه كشيد
پريش گشت از اين اشتباه و از تندى * ز ابروان تو خنجر به روى ماه كشيد
كشيد روى تو يك ماه ليك چشم تو را * كه يك جهان فتن آمد به يك نگاه كشيد
به ماه عارضت آن گودى زنخدان را * چنان كشيد كه خورشيد را به چاه كشيد
بر آفتاب جمالت دو خنجر از چپ و راست * براى قتل محبّين بىگناه كشيد
ز بعد عارض تو چون بگيسويت پرداخت * به پيچوتاب شد و تا كشيد آه كشيد
قلم شكست و دلش گم شد اندر او ازبس * خم و شكنج در آن طرّهء سياه كشيد
تبارك الله حسن رخ تو شاهان را * بيك تجلى بيرون ز بارگاه كشيد
بدرگه كه سر بندگى فرو آرد * « جلالى » آنكه سر از حضرت إله كشيد
مسمط
فرودين شاه صلا دوش به آزادى داد * داد اساس دى و بهمن را از داد به باد
گفت با سرو و صنوبر كه بپائيد آزاد * غنچهاش از پى تبريك دهن باز گشاد
گفتها دولتت آباد ز آزادى باد * لاجرم ابرش آكند ز گوهر دهنا
پس به آزادى بگشاد در گنج و گهر * بسدين گون طبق گل را پر كرد ز زر
سرو را كرد قبائى ز زمرد در بر * هشت نرگس را تاجى ز زبرجد بر سر
لاله را داد ز ياقوت مشعشع ساغر * لعل آن ساغر فيروز ز دُرّ عدنا