تاب درد
چو نيمهشب ز رخ روشنش نقاب افتاد * از آسمان به زمين بى خود آفتاب افتاد
به جام روى تو ديديم و قصّهات شد فاش * كه سرّ كار دهانت به روى آب افتاد
بسى گذشت كه اسرار عشق ، مكنون بود * برون بعهد دهان تو از حجاب افتاد
بخواب هم نتوان ديدنش كه شد بيدار * سحر به بستر او چونكه ماهتاب افتاد
زمان ز جلوهء قدرت به اعتدال گذشت * جهان ز فتنهء زلفت به انقلاب افتاد
خوشا به هندوى زلفش كه او به عيّارى * به روى يار چو چشمش بشد به خواب افتاد
« جلالى » تو كه از تاب درد در تب بود * ز سوز آتش عشقت به التهاب افتاد
داروى غم
چه مىخورى غم بيهودهء سراى سپنج * چو روز عمر بود اندرين سراى سپنج
به تلخكاميش افشارد اين زمانه دون * هرآنكه دهدله و ترشروست چون نارنج
به فكر طاق دو ابروى يار شب تا صبح * ستون به زير زنخدان من بود آرنج
به جان آن بت شيرين كه در ترازوى عشق * به سنگ من نبود كوهكن بيا و بسنج
به درد عشق بساز ار وصال مىطلبى * كه كنج مىندهد دست بىمشقت و رنج
نثار دوست بكن گنج را كه از در عقل * چو كام دل ندهد گنج خاك بر سر گنچ
تبارك الله يك چشم شوخ و اين همه ناز * تقدّس الله يك ترك مست و اين همه غنج