تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨

تاب درد

چو نيمه‌شب ز رخ روشنش نقاب افتاد * از آسمان به زمين بى خود آفتاب افتاد به جام روى تو ديديم و قصّه‌ات شد فاش * كه سرّ كار دهانت به روى آب افتاد بسى گذشت كه اسرار عشق ، مكنون بود * برون بعهد دهان تو از حجاب افتاد بخواب هم نتوان ديدنش كه شد بيدار * سحر به بستر او چونكه ماهتاب افتاد زمان ز جلوهء قدرت به اعتدال گذشت * جهان ز فتنهء زلفت به انقلاب افتاد خوشا به هندوى زلفش كه او به عيّارى * به روى يار چو چشمش بشد به خواب افتاد « جلالى » تو كه از تاب درد در تب بود * ز سوز آتش عشقت به التهاب افتاد

داروى غم

چه مىخورى غم بيهودهء سراى سپنج * چو روز عمر بود اندرين سراى سپنج به تلخ‌كاميش افشارد اين زمانه دون * هرآن‌كه ده‌دله و ترش‌روست چون نارنج به فكر طاق دو ابروى يار شب تا صبح * ستون به زير زنخدان من بود آرنج به جان آن بت شيرين كه در ترازوى عشق * به سنگ من نبود كوه‌كن بيا و بسنج به درد عشق بساز ار وصال مىطلبى * كه كنج مىندهد دست بىمشقت و رنج نثار دوست بكن گنج را كه از در عقل * چو كام دل ندهد گنج خاك بر سر گنچ تبارك الله يك چشم شوخ و اين همه ناز * تقدّس الله يك ترك مست و اين همه غنج
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 418 | سيد محمد باقر برقعى