تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
آن‌چنان محو جمال تو « جلال » است كه گفت * جان چه باشد كه از اخلاص نثار تو كنم

طبع گهربار

فرودين ماه بهار است و چه پربار رسيد * برف شد آب و چو خون بر رگ جوبار رسيد سردى از جان و تن خستهء خورشيد برفت * گرمى مهر از آن منبع انوار رسيد نوعروس چمن از چهره برانداخت نقاب * با دوصد عشوه و با غمزهء بسيار رسيد برگ ، تن‌پوش درختان شده چون سبزه‌قبا * لاله از خاك برون با تن تب‌دار رسيد چشمه جوشيد ز اعماق زمين و دل سنگ * آب جارى شده از كوه و به انهار رسيد فصل خاموشى صحرا و در و دشت گذشت * موسم گردش عشّاق به گلزار رسيد مطربِ باد چو زد چنگ به تار دل سرد * عشوهء رقص بر اندام سپيدار رسيد عقل مبهوت ز اسرار نهان است اى دل * آنچه گفتم همه از واقف اسرار رسيد آفرين بر قلم و طبع گهربار « جلال » * كاين اثر زان قلم و طبع گهربار رسيد

چشمان سياه

گر مقابل شود آن چهرهء ماهش با من * خود نداند چه كند چشم سياهش با من مىكند كوشش بسيار كه يابد راهى * تا بگويد همه از حشمت و جاهش با من مهر او كرده اثر در دل شيدايى ما * اثرى كرده به‌جا ، مهر گياهش با من عهد خود مىشكند آن بت زيبا گاهى * مانده در كُنج دلم حسرت و آهش با من گفتمش جانب ما كن نظر از روى وفا * گر صواب است به نفع تو ، گناهش با من بهترين لحظهء عمر تو همان بود « جلال » * كه سخن گفت دو چشمان سياهش با من

انديشهء فردا

تو چه دانى كه چسان واله و شيداى توام * عاشق خُلق خوش و چهرهء زيباى توام دل به تو بسته و هرگز نروى از نظرم * همچو مجنون به خدا باديه‌پيماى توام