گفتند از قديم ، اديبان نامدار : * نيكى كن و به دجله بينداز يا به چاه
اوصاف بهار
مىرسد از نفس باد صبا ، بوى بهار * ساقيا جامى از آن بادهء گلرنگ بيار
زنده گرديد دل از لطف نسيم سحرى * به نشاط آمدم از صوت دلانگيز هزار
باد از كوى وفا آمده و همره اوست * عطر جانپرورى از طرّهء گيسوى نگار
بر سر سفرهء هفتسين ، همگان چشمبهراه * دستها سوى سماوات و همه لحظهشمار
تا مگر مقدم نوروز رسد از ره دور * برده از منتظران شوق وصالش چه قرار
در چمن بلبل دستان به غزلخوانى شد * آهوان نافهگشا گشته به هر دشت و صحار
اشك شوق از بصر ابر فرومىريزد * كشتزاران همه سرسبز و پر از گل ، گلزار
كوه و دشت و دمن از لاله و نسرين پر شد * وقت آن شد كه به صحرا شودى هر دلدار
مطربا ! دست برآور كه زمان مىگذرد * چنگ بر چنگ بزن ، ناله و سنتور برآر
چشم بگشا و دمى صنع خدايى را بين * تا به حيرت شوى از اين همهء نقش و نگار
نقشپرداز ازل را كه همان خالق ماست * هست شايستهء تمجيد و درود بسيار
طبع موزون « جلال » است كه خوش گفت چنين * غزلى تازه و دلچسب در اوصاف بهار
عهد و قرار
رخصتى ده ، نگه چشم خمار تو كنم * جان ناقابل از اخلاص نثار تو كنم
بزنم شانه بر آن زلف عبيرآميزت * نفسى تازه از آن مُشك تتار تو كنم
زير محراب دو ابروى تو سوگند خورم * بعد از اين تكيه بر آن عهد و قرار تو كنم
ندهم گوش به آواى دلآزار كسى * گوش بر صوت خوش همچو هزار تو كنم
بادهنوش قدح چشم سياه تو شوم * دست بر طرّهء گيسوى چو مار تو كنم
من به هر محفل و هر مجلس و هرجا كه روم * صحبت از حُسن خداداد و وقار تو كنم
ببرم جانب اسماء خدا ، دست نياز * تا دعا بهر تو در ليل و نهار تو كنم