تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠

با دشمنان مدارا

در جُست‌وجويت اى يار ! رفتم ز كوبه كويى * دربارهء تو كردم ، از هركه پرس‌وجويى تا ديدمت به گلشن ، بنشسته در كنارى * در زير شاخ بيدى ، و اندر كنار جويى نقّاش آفرينش ، نقشى زده رُخت را * نقشى كه بايدت گفت : زيبا و خوب‌رويى گل پيش روى ماهت ، كى جلوه‌گر توان بود * بگذار تا كه گيرد ، گل از تو آبرويى از حسرت فراقت ، خشكيده شد گلويم * از اشك ديدگانم ، تر مىكنم گلويى گر تازه گردد از آن ، لعل لبت لب من * مست آن‌چنان شوم من چون خورده از سبويى برگو رقيب ما را ، از تو كناره گيرد * زيراكه بوى رأفت ، هرگز از او نبويى بين من و تو جانا ! بس فتنه او بپاكرد * پيوندمان از آن شد ، مانند تار مويى گر در بر تو هستم ، فكرش ز سر بدركن * ور در برش نشينى ، حرفى ز من نگويى با آن حريف دارم ، ديگر سر مدارا * با دشمنان مدارا ، به از ستيزه‌جويى بىتو « جلال » ديگر ، كى زندگى توان كرد * تلخ است زندگانى ، بىيار خوب‌رويى

زاد روز من

هنگام برگ‌ريز خزان بود و مهر ماه * در سوّمين شب از آن ماه نى پگاه بود آسمان موطن مينوسرشت من * جولانگه ستاره و تابنده قرص ماه « سركانيان » بُدند به خوابى گران ، و ليك * بيدار اهل خانهء ما چشمشان به راه از مادرى نحيف كه رنجور گشته بود * پا بر جهان نهادم و كردم بدان نگاه مادر مرا « جلال » بناميد و شاد بود * هرگز خبر نداشت از اين امر اشتباه من خويشتن ز آمدنم در فغان بُدم * بودند ديگران همه در خنده قاه‌قاه چندى گذشت و مادر بيچاره‌ام بمرد * تنها گذاشت كودك معصوم بىگناه او رفت و شد رها ز هياهوى اين جهان * من ماندم و هزار غم و رنج و اشك و آه گويند خواهرم كه جدا بود از پدر * دادى مرا به دامن پرمهر خود پناه نيكى به من نمود و از آن كار نيك خويش * اكنون بهشت خلد وِرا گشته جايگاه