دل چو آشفتهء عشق است و طلبكار وفا * من سرگشته پى عشق و وفا آمدهام
گرچه خالى بودم دست ز مسكوك طلا * كيمياگر ز ازل چون فقرا آمدهام
كيستم ، دربهدرى بىخبر از سرّ وجود * كه ندانسته به اقليم خدا آمدهام
نابجا آمدهام يا كه بهجا آمدهام * چون « جلائى » به گدائى صفا آمدهام
مردهپرستان
اگر كه مردهپرستان ز بعد مرگ مرا * به روى ابرو براق خيال بنشانند
ز خاك مقبرهام توتياى چشم كنند * به روى مدفن من تاج گل بيفشانند
مدايحى شعرا در مناقبم گويند * كه حاوى حسنات و خصايلم باشد
خطيب شهر شكافد هزار نكتهء نغز * كه هريكى سندى بر فضايلم باشد
ميان خلوت عشاق مطرب خوشلحن * به زير و بم بدهد سر ترانهاى از من
درون ميكده مستى پرى ز عقل و ز هوش * به پير ميكده گويد فسانهاى از من
سياهپوش شود خانقاه و مسجد شهر * كه در عزاى ز كف رفته نوحهگر باشند
به سوك من ادبا انجمن بيارايند * به مرگ من ، علما كاه و گل به سر پاشند
فراز تودهء خاكم عمارتى سازند * كه زائران مرا سقف خانهاى باشد