تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
دل چو آشفتهء عشق است و طلبكار وفا * من سرگشته پى عشق و وفا آمده‌ام گرچه خالى بودم دست ز مسكوك طلا * كيمياگر ز ازل چون فقرا آمده‌ام كيستم ، دربه‌درى بىخبر از سرّ وجود * كه ندانسته به اقليم خدا آمده‌ام نابجا آمده‌ام يا كه به‌جا آمده‌ام * چون « جلائى » به گدائى صفا آمده‌ام

مرده‌پرستان

اگر كه مرده‌پرستان ز بعد مرگ مرا * به روى ابرو براق خيال بنشانند ز خاك مقبره‌ام توتياى چشم كنند * به روى مدفن من تاج گل بيفشانند مدايحى شعرا در مناقبم گويند * كه حاوى حسنات و خصايلم باشد خطيب شهر شكافد هزار نكتهء نغز * كه هريكى سندى بر فضايلم باشد ميان خلوت عشاق مطرب خوش‌لحن * به زير و بم بدهد سر ترانه‌اى از من درون ميكده مستى پرى ز عقل و ز هوش * به پير ميكده گويد فسانه‌اى از من سياه‌پوش شود خانقاه و مسجد شهر * كه در عزاى ز كف رفته نوحه‌گر باشند به سوك من ادبا انجمن بيارايند * به مرگ من ، علما كاه و گل به سر پاشند فراز تودهء خاكم عمارتى سازند * كه زائران مرا سقف خانه‌اى باشد